تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
گفت : از آن بود كان سگِ درِ تو * گر نمىشد تصدّق سر تو آهُوَك را نمىگذاشت كنون * كه از اين دشت جان بَرد بيرون گفت : اى واى كَلب من چون مُرد ؟ * گفت از بس كه خون اشتر خورد گفت : خون شتر كه ريخت ؟ بگو * خاك بر فرقش از چه بيخت ، بگو گفت : كُشتند اشترِ سَره‌ات * تا دهندش به ختمِ همسره‌ات گفت : احوال زوجه‌ام ، چون شد ؟ * كز ديار وجود بيرون شد گفت : از بس كه كوفت سر به زمين * از غم فوت احمد مسكين گفت : چون رفت از جهان احمد ؟ * گفت : قصرش به سر فرود آمد چون عرب قصّهء فِراق شنيد * خاك بر سر فَشاند و جامه دَريد بعد راه سراى خويش گرفت * بَدَوى نان و گوشت پيش گرفت اى بهائى تو نيز چون بَدَوى * بهر نان ، مدح سنجِ كس نشوى كه اگر مدّعات برنايد * از زبان تو مىنياسايد
اشعار فوق ، در كليات شيخ بهائى و كشكول او ديده نشد ، و اين اشعار در پايان مطايبات ملّا نصر الدّين از شيخ بهائى آمده است ، و گلچين معانى در لطائف الطّوائف ، حاشيه ، ص 148 ، از نوائى شاعر آورده است . و در سطر ما قبل آخر در مأخذ ياد شده ، به جاى « بهائى » ، « نوائى » آمده است . ايضا ، نگا : طباطبايزدى ، بزم ايران ، ص 134 ؛ جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 85 : « گويند كه يكى از اعراب از جانب حجّاج به بعضى از نواحى والى بود . روزى طعام مىخورد كه شخصى از خانه و قبيلهء او آمد . پس والى از خانه و اولاد و شتر و گوسفند و سگ خود پرسيد . آن شخص گفت : به حمد اللّه همگى صحيح و سالم‌اند . والى به طعام خوردن مشغول شد و او را تكليف نكرد . چون اندكى گذشت ، والى به آن شخص گفت : سگ ما را چه‌گونه گذاشتى ؟ گفت : سگ بمرد . والى گفت : سبب مردن او چه بود ؟ آن شخص گفت : از بس كه استخوان شتر خورد و استخوانى به گلوى او نشست او را كشت . والى گفت : مگر ناقهء من مرده است ؟ آن شخص گفت : بلى . والى گفت : به چه سبب ؟ اعرابى گفت : چون در تعزيهء زن تو امّ عمير آب بسيار به دوش او كشيدند . والى گفت : زن من مرد ؟ آن شخص گفت : بلى . والى پرسيد : سبب آن چه بود ؟ آن شخص گفت : از بس كه بر فوت پسر تو عمير گريه كرد . والى گفت : مگر