شيخ بهائى هم اين حكايت را به نظم آورده است :
عربى در ميان مكّه و شام * كسب اسباب مىنمود مدام
بهر تسخير مال و كسب و هنر * از حَضَر بُرد رخت سوى سَفر
[ مدتى سير كرد و هيچ نيافت * تا كه سوى ديار خويش شتافت ]
چندگه راه باديه بِبُريد * تا به يك روزهء حَضَر برسيد
از ميان باز كرد انبانى * كه در او بود يَخنى و نانى
چون به خوردن نشست آن سَره مَرد * عربى در رسيد باديه گرد
بَدَوى چون شنيد بوى طعام * رفت ايستاد پيش و كرد سلام
داد او را جواب و گفت كه كِىيى * پيش من ايستاده بهر چهاى ؟
گفت : من چاكر سراى توام * دشت پيماى از براى توام
[ گفت : از خَيل من خبر دارى ؟ * بَدَوى پيش رفت و گفت آرى ]
گفت : چون است احمد آن پسرم ؟ * كه زهَجرش كباب شد جگرم
گفت : از فضل رحمت يزدان * باغ حُسن است خرّم و خندان
گفت : چون است مادر احمد ؟ * گفت : صد چون برابر احمد
گفت : چون است قصر و ايوانم ؟ * كه از او بر فلك شد افغانم
گفت : آن قصر دلكش و ايوان * داغ رَشكى است بر دل كيوان
گفت : آن باركَش شتر چون است ؟ * كز غمش ديدهام چو جيحون است
گفت با وى كه : فَربه است چنان * كه مساوى است پشت با كوهان
گفت : چون است آن سگِ درِ من ؟ * كه بوَد بِه ز شير در بر من
گفت : آن سگ بر آستانهء توست * روز و شب پاسبان خانهء توست
چون عرب قصّه را شنيد تمام * با دل حمد كرد مَيلِ تمام
خورد چندان كه سير گشت از آن * بَدَوى را نداد او پارهء نان
بَدَوى كِاين لَئامت از وى ديد * به خود از درد و داغِ غم پيچيد
ناگهان ديد از ميانهء دشت * آهويى خوش خُرام پيدا گشت
بَدَوى چون بديد آهو را * از دل خسته جَست آه او را
چون عرب آه دردناك شنود * گفت با او كه : آه بهر چه بود ؟