تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
شيخ بهائى هم اين حكايت را به نظم آورده است :
عربى در ميان مكّه و شام * كسب اسباب مىنمود مدام بهر تسخير مال و كسب و هنر * از حَضَر بُرد رخت سوى سَفر [ مدتى سير كرد و هيچ نيافت * تا كه سوى ديار خويش شتافت ] چندگه راه باديه بِبُريد * تا به يك روزهء حَضَر برسيد از ميان باز كرد انبانى * كه در او بود يَخنى و نانى چون به خوردن نشست آن سَره مَرد * عربى در رسيد باديه گرد بَدَوى چون شنيد بوى طعام * رفت ايستاد پيش و كرد سلام داد او را جواب و گفت كه كِىيى * پيش من ايستاده بهر چه‌اى ؟ گفت : من چاكر سراى توام * دشت پيماى از براى توام [ گفت : از خَيل من خبر دارى ؟ * بَدَوى پيش رفت و گفت آرى ] گفت : چون است احمد آن پسرم ؟ * كه زهَجرش كباب شد جگرم گفت : از فضل رحمت يزدان * باغ حُسن است خرّم و خندان گفت : چون است مادر احمد ؟ * گفت : صد چون برابر احمد گفت : چون است قصر و ايوانم ؟ * كه از او بر فلك شد افغانم گفت : آن قصر دل‌كش و ايوان * داغ رَشكى است بر دل كيوان گفت : آن باركَش شتر چون است ؟ * كز غمش ديده‌ام چو جيحون است گفت با وى كه : فَربه است چنان * كه مساوى است پشت با كوهان گفت : چون است آن سگِ درِ من ؟ * كه بوَد بِه ز شير در بر من گفت : آن سگ بر آستانهء توست * روز و شب پاسبان خانهء توست چون عرب قصّه را شنيد تمام * با دل حمد كرد مَيلِ تمام خورد چندان كه سير گشت از آن * بَدَوى را نداد او پارهء نان بَدَوى كِاين لَئامت از وى ديد * به خود از درد و داغِ غم پيچيد ناگهان ديد از ميانهء دشت * آهويى خوش خُرام پيدا گشت بَدَوى چون بديد آهو را * از دل خسته جَست آه او را چون عرب آه دردناك شنود * گفت با او كه : آه بهر چه بود ؟