جحا الكبرى ، ص 13 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 8 .
125 تخم ماكيان
نادره شخصى را سى دانه تخم ماكيان در دامن بود . به جحا گفت : اگر گفتى در دامن من چيست ده دانه تخممرغ به تو مىدهم هم خاگينه درست نماى . هرچه مكرّر كرد نفهميد . آخر الأمر گفت : نشانى بده تا بگويم . گفت : از بيرون سفيد و از اندرون زرد . گفت : دانستم ؛ ترب را مجوّف كرده زردكى را در آن نشاندهاند .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 11 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 22 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 13 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 151 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 8 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 26 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 1 ص 7 :
هوش ملّا
فضولى تخممرغى توى دامن * نهاد و گفت اگر گويى تو با من
كه در دامن چه دارم گر نبازى * دهم تا آنكه زان خاگينه سازى
جوابش داد ملّا يك نشانى * بده تا گويم آن چيز نهانى
بگفتا آنچه در ظاهر پديد است * به داخل زرد و روى او سپيد است
جوابش گفت با يك فكرتى كم * هويجى كردهاى در توى شلغم
126 به جهنّم
نادره روزى در بيابان مىرفت و گرسنهاش شده بود . اعرابىيى ديد كه با او طعامى بود . به نزد او رفت و انتظار داشت كه وى را به خوردن غذا دعوت كند ، اما اعرابى او را به طعام نخواند . اعرابى پرسيد : برادر ! از كجا مىآيى ؟ جحا گفت :