تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
و مهابت در السنه و افواه سائر و دائر بود و راى هند او را تعظيم بيش از بيش مىكرد . و اين پهلوان زنى داشت كه شعاع جمالش چراغ بزم خورشيد افروختى و طرّه مشك بويش شب هجران را سياهى و درازى آموختى . پهلوان چنان شيفتهء حركات او بود كه مزيدى بر آن تصور نتوان كرد ، و از غايت غيرت كه آن از لوازم محبت است روا نمىداشت كه باد بر زلف او وزد .
نخواهم بگذرد باد بهارى از سركويش * كه ترسم بوى آن گُل گيرد و غيرى كند بويش
به حسب اتفاق ، پادشاه پهلوان را به محلى فرستاد . زنش بر دريچهء انتظار نشسته در شارع نظر مىكرد . ناگاه جوانى نوخط نيكو صورت ، متناسب الأعضاء از برهمنان آن ديار چادرى سفيد بر خود پيچيده از پاى آن دريچه مىگذشت . زن پهلوان در آن وقت تنبول در دهان داشت ، آب دهان در آن چادر سفيد انداخته . برهمن به بالا نگريسته ماهى ديد كه از افق دريچه طالع شده شفق از دهان مىانداخت ، و خورشيدى مشاهده نمود كه از مرواريد دندان لعل آب‌دار مىپاشيد . برهمن با او گفت كه : مهم براهمه به جايى رسيده كه زنان آب دهان خويش برايشان اندازند ! و كتاره از غلاف كشيده آهنگ قتل خود كرد . و قاعدهء كيش آن بدكيشان اين است كه چون برهمنى به واسطهء ايذاى شخصى كشته شود ، خاندانى را مستأصل سازند و دودمانى را براندازند . و چون زن حال بدان منوال ديد ، برهمن را به لطائف الحيل به منزل آورده به قدم استغفار بايستاد و گفت كه : بىقصد ؛ جرمى از من در وجود آمده ، از راه كرم عفو كن و به غرامت آن حركت ، از نقود و نفائس هرچه خواهى بستان . برهمن قبول نكرده كتاره از دست ننهاده ، و زن در تضرّع و تخشّع مبالغه كرده . برهمن گفت : اگر مرا به گلستان وصال خود راه دهى ، اين خار از دلم برآيد ، و الّا به نوك خنجر خونريز سينهء خود بشكافم ، و بعد از من تو را نيز زنده نگذارند . زن چون چاره بجز مطاوعت نديد ، به صحبت او تن در داد . روز ديگر كه برهمن از پيش او برفت ، زن همسايه كه از صحبت واقعه مطّلع شده بود ، نزد دختر آمده گفت : اين چه رسوايى و فضيحت است و اين چه نااهلى و غرامت كه به مصاحبت گدايى تن در دادى ؟ معارف و بزرگان دهر از عشق تو بىقراراند . اكنون يكى از اميرزادگان كه در حسن صورت و صفاى سيرت در ميان اكابر هند ممتاز است و از هواى تو دست بر سرمانده و پاى در گل ، اگر به اختلاط او راضى شوى ، از تو ممنون گردم ، و الّا نزد شوهرت قضيهء برهمن را تقرير كنم . زن ناچار به صحبت آن جوان
جوحى ( فارسى ) — صفحة 98 | احمد مجاهد / احمد مجاهد