هيبت رويش زرد كرده ، و برسام سياست ، عقل و خرد از وى برده . سوگندان غلاظ و شداد بر من داد كه مرا در اين خانه پنهان كن و جان مرا به صدقهء جان خويش بخر كه ظالمى متهوّر و قتّالى متجبّر بر عقب و اثر من مىآيد و قصد جان من دارد ، و از خوف و هيبت و حيرت و دهشت ، بر غرفه دويد و رختها بر خود پوشيد . در اين بودم كه آن ظالم بىباك چون زبانى از در درآمد . شمشير در دست ، چون پلنگ و شير مىغرّيد ، و چون نهنگ و اژدها مىدميد .
گمان بردم كه ضحّاك بىباك قصد جمشيد كرده است ، يا بهرام روى به كين ناهيد نهاده .
بانگ بر من زد و گفت : اين كودك كجا رفت و او را چه كردى ؟ من انكار كردم و بر آن اصرار آوردم كه اينچنين كس نديدم و نام و كنيت او نشنيدم . لختى الحاح و لجاج كرد و وعيد و تهديد در ميان آورد . چون مفيد نبود ، دشنامى چند بداد و روى به در بيرون نهاد و من از وى مىترسيدم و صم بكم عمى [ قرآن ، 2 / 17 : كراناند ، گنگاناند ، نابيناياناند ] به روى مىدميدم تا حق تعالا اين بلا بگردانيد و او را كور و كر كرد ، و اگر و العياذ باللّه بر آن حرد و غضب بر اين كودك مستولى و قادر گشتى ، اين بىچاره در معرض تلف و تفرقه افتادى . مرد گفت : اكنون كودك كجاست ؟ گفت : بر اين غرفه - و آواز داد . كودك فرو آمد . مرد مشاهدهاى ديد بغايت لطيف و كودكى امرد بس ظريف . تلطّفها نمود و استمالتها كرد و گفت : توقّف كن تا از بهر تو تكلّفها كنم و كرامتها واجب دارم ، و تو مرا به محلّ پسرى و اين زن مر تو را به منزلت مادر . بايد كه پيوسته مىآيى و مرادات مىنمايى . و به حسن و لطف ، كودك را دستور مىداد و زن را بر آن مساعى كه نموده بود و چنين خيرى اكتساب كرده ، و از بهر آخرت ذخيرهاى نفيس و زادى سنى و هنى مدّخر گردانيده ، محمدت گفت .
شعر
انّ العفيف اذا استعان بخائن * كان العفيف شريكه فى المأثم
[ چون مرد پاكدامن از نابكارى يارى خواهد / آن پاكدامن در گناه او شريك است ] .
اين داستان از بهر آن گفتم و اين فصل جزل كه در صورت هزل بود ، بر سمع شاه از آن گذرانيدم تا زور و افترا و زرق و افتعال زنان بر رأى اعلا روشن گردد و به اقاويل و تخييل و اباطيل و تسويل ايشان التفات نفرمايد . از بهر آنكه زنان اگرچه ناقص عقلاند ، بر كمال عقول رجال خندند و عقلا را به حبايل گفتار چون كفتار در جوال محال خود كنند . و اگر پادشاه را از براى تصفيهء اذهان ، از اعيان مثالى بايد ، قصّهء آدم و حوّا و يوسف و زليخا قانون