دلال و بستهء زلف و خال او شد و با خود گفت :
بيت
زلف تو را كار بدان جا رسيد * كز خم او غم به ثريّا رسيد
در بر تو صبر به تعجيل تاخت * بر در تو عقل به سَودا رسيد
و لشكرى آشيانه ترتيب مىكرد و كاشانه مىآراست كه هماكنون معشوقه از در درآيد يا از حضور او خبر آيد ، زاويه به نور جمالش روشن شود ، و حجره از بوى زلفش معطّر و گلشن گردد . خود شاگرد از استاد مرزوقتر ، و معشوق از عاشق بىوثوقتر آمد .
شعر
أهلا بسعدى و الرّسول و حبّذا * وجه الرّسول لحبّ وجه المرسل
[ خوشا باد سعدى را و فرستادهء او را و چه نيكوست / چهرهء پيامآورنده به خاطر دوستداشتن چهرهء رسول فرستنده ] .
پيش از آنكه عامل وصل ، خراج اصل به ديوان گزاردى ، شاگرد حقّ حسابى و رسم عتابى درخواست . زن گفت : تو را هم بر اين رباب ترانهاى و هم از اين باب شاگردانهاى آرم . كودك خدمت كرد و گفت :
شعر
اكرام أهل الهوى من الكرم * و امّة العشق أظرف الامم
[ بزرگداشت عشّاق از كرم و جوانمردى است / و امّت عشق ظريفترين امّتهاست ] .
غايت محبّت و نهايت مودّت آن است كه هر سرّى كه در صحيفهء ضمير دوستان نقش پذيرد ، هريك به ديدهء بصيرت بر خوانند . و القلوب مرآة القلوب . [ قلبها آينهء يكديگرند ] .
شعر
اذا غيّبت أشباحنا كان بيننا * رسائل صدق فى الضّمير تراسل
و ارواحنا فى كلّ شرق و مغرب * تلاقى باخلاص الوداد تواصل
[ آنگاه كه اشباح ( بدنهاى ) ما پنهان شوند ، ميان ما / نامههاى راستينى است كه در اندرون با يكديگر نامهنگارى مىكنند .
و روحهاى ما در هر شرق و غربى / به اخلاص دوستى به يكديگر مىپيوندند و يكديگر را ديدار مىكنند ] .