تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
دلال و بستهء زلف و خال او شد و با خود گفت :

بيت

زلف تو را كار بدان جا رسيد * كز خم او غم به ثريّا رسيد در بر تو صبر به تعجيل تاخت * بر در تو عقل به سَودا رسيد
و لشكرى آشيانه ترتيب مىكرد و كاشانه مىآراست كه هم‌اكنون معشوقه از در درآيد يا از حضور او خبر آيد ، زاويه به نور جمالش روشن شود ، و حجره از بوى زلفش معطّر و گلشن گردد . خود شاگرد از استاد مرزوق‌تر ، و معشوق از عاشق بىوثوق‌تر آمد .

شعر

أهلا بسعدى و الرّسول و حبّذا * وجه الرّسول لحبّ وجه المرسل
[ خوشا باد سعدى را و فرستادهء او را و چه نيكوست / چهرهء پيام‌آورنده به خاطر دوستداشتن چهرهء رسول فرستنده ] . پيش از آن‌كه عامل وصل ، خراج اصل به ديوان گزاردى ، شاگرد حقّ حسابى و رسم عتابى درخواست . زن گفت : تو را هم بر اين رباب ترانه‌اى و هم از اين باب شاگردانه‌اى آرم . كودك خدمت كرد و گفت :

شعر

اكرام أهل الهوى من الكرم * و امّة العشق أظرف الامم
[ بزرگداشت عشّاق از كرم و جوانمردى است / و امّت عشق ظريف‌ترين امّت‌هاست ] . غايت محبّت و نهايت مودّت آن است كه هر سرّى كه در صحيفهء ضمير دوستان نقش پذيرد ، هريك به ديدهء بصيرت بر خوانند . و القلوب مرآة القلوب . [ قلب‌ها آينهء يكديگرند ] .

شعر

اذا غيّبت أشباحنا كان بيننا * رسائل صدق فى الضّمير تراسل و ارواحنا فى كلّ شرق و مغرب * تلاقى باخلاص الوداد تواصل
[ آن‌گاه كه اشباح ( بدن‌هاى ) ما پنهان شوند ، ميان ما / نامه‌هاى راستينى است كه در اندرون با يكديگر نامه‌نگارى مىكنند . و روح‌هاى ما در هر شرق و غربى / به اخلاص دوستى به يكديگر مىپيوندند و يكديگر را ديدار مىكنند ] .