آن ستور بود كه رموز عشق بر او مستور بود ، امّا آنجا كه صفوت طبيعت انسانى است ، شراب همرنگ اوانى است .
رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * فتشابها فتشاكل الأمر
فكأنّها خمر و لا قدح * و كأنّها قدح و لا خمر
[ صاحب بن عبّاد ]
[ از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميختند جام و مُدام
هما جام است و نيست گويى مَى * همه باده است و نيست گويى جام
عراقى ]
عاشقان را زبان مقال ، غمّاز حال است . هرچه بود ، سرّا بسرّ و اضمارا باضمار باشد .
شعر
لبّيك لبّيك من قرب و من بعد * سرّا بسرّ و اضمارا باضمار
[ آرى آرى ، چه نزديك و چه دور از تو / اسرار تو را حفظ و پنهانىها را پنهان مىكنم ] .
چون راح و روح درهم آميختند ، و چون صباح و صبوح برهم آويختند .
مثل
العشق اوّله زين و آخره شين
[ عشق ، آغاز آن آراستگى و پايان آن زشتى است ]
مرد لشكرى را چون شاگرد از معهد طرب و مرتع طلب دير مىآمد ، خاطرش پريشانى گرفت . شمشيرى حمايل كرد و روى به خانهء معشوقه نهاد و با خود گفت :
بيت
و اللّه كه اگر شوى چو ماه اندر ميغ * كس باز نداردم ز روى تو به تيغ
چون به در خانه رسيد ، حلقهء در بجنبانيد و معشوقه را خبر داد . شاگرد گفت آه ! ربّ امنيّة أدّت الى منيّة . [ بسا آرزويى كه به مرگ منتهى شود ] . اى كدبانو ! قصد جان من و خود كردى ، و قضاى بد بر من و خود آوردى . تدبير كار من چيست و دستگير من در اين محنت كيست ؟
زن گفت : مترس و دل ز خود مبر . در اين غرفه رو و در تاريكى بنشين ؛ و خود به استقبال عاشق رفت و در بگشاد . مرد لشكرى درآمد و گفت : چندين تأخير و توقّف چرا نمودى و مرا چندين انتظار به چه سبب فرمودى ؟ بامداد پگاه قاصد را در راه كردهام و رقعه به دو داده و