تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
چاپ كمال الدينى ، ص 75 - 81 ؛ و ايضا : چاپ احمد آتش ، فصل حكايت‌هاى عربى ، ص 358 ، حكايت 5 ، به عربى نيز آمده است :

داستان مرد لشكرى با معشوقه و شاگرد

« وزير گفت : چنين آورده‌اند كه در روزگار سالف ، در حدود كالف ، مردى بود لشكرى پيشه . معشوقه‌اى داشت موزون و كرشمه‌ناك ، لطيف صورت و چالاك ، در حسن چون گل نوبهار ، و در لطف و ظرافت اعجوبهء روزگار .

شعر

خريدة لو رأتها الشّمس ما طلعت * و لو رآها قضيب البان لم يمش
[ دوشيزهء زيبا رويى است كه اگر خورشيد او را مىديد طلوع نمىكرد / و اگر او را شاخهء درخت‌بان مىديد ، نمىخراميد . ( متنبّى ) ] . و اين لشكرى را شاگردى بود به چهره ماحى ماهتاب ، و به جمال ثانى آفتاب . ملك سيرتى ، پرى صورتى ، متناسب خلقتى . چون ماه و مشترى در قباى ششترى ، و چون حور و پرى در صورت بشرى . در جمال چنانك شاعر گويد :

شعر

اوفى بكلّ الحسن بعض صفاتها * و وفى بقتل الصّبّ خلف عداتها سحّارة الالحاظ لم أر عينها * الّا رأيت الموت فى لحظاتها
[ يكى از صفاتش همهء زيبايى را به كمال رساند / و خلاف وعده‌اش به قتل عاشق منجر شد . چشمانش افسونگر است و به چشم او نگاه نكردم / مگر آن‌كه در نگاه‌هايش مرگ را ديدم ] . روزى مرد لشكرى رقعه‌اى نوشت به وجه ارادت و گفت :

شعر

على الّذين كووا قلبى بهجر هم * سلام خالقنا ما اورق الشّجر
[ بر كسانى كه بر دلم با هجرانشان داغ نهاده‌اند / سلام خالق ما باد تا زمانى كه درخت برگ آورد ( تا رستاخيز ) ] .

بيت

تو دانى كه من جز تو كس را ندانم * تويى يار پيدا و يار نهانم
[ انورى ]