و به دست شاگرد به خانهء معشوقه فرستاد و بر زبان او پيغام داد :
بيت
بيا اى راحت جانم كه تا جان بر تو افشانم * زمانى با تو بنشينم ز دل اين جوش بنشانم
[ انورى ]
و در اثناى رقعه ، كلمات دلاويز و سخنان عشقانگيز درج كرد ، مشتمل بر ذكر اشتياق و منهى از الم فراق ، و گفت : توقّع آن است كه به وجه دمسازى و بندهنوازى ، قدمرنجه كنى و وثاق بنده را تشريف حضور ارزانى دارى ، كه فرصت وصال چون زمان خيال گذرنده است ، و زمان اتّصال چون كبريت احمر ناپاينده ، و اگر در خارستان روزگار گلى شكفد از نفايس اعلاق و ذخاير مواهب سعادت باشد .
شعر
تعالوا نشرب الرّاح * بكأسات و أقداح
[ بياييد شراب بنوشيم / در جامها و پيالهها ] .
بيت
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست * برخيز و بيا كه اينچنين شب ، شب ماست
چون شاگرد برسيد و رقعه و پيام و درود رسانيد ، زن در وى نظر كرد ، جوانى ديد سرو قد ، ماه خدّ ، گل عذار ، آفتاب رخسار ، آب جمال بر چهرهء او جارى ، و زهره در بناگوش او متوارى .
مرحبا مرحبا تعال تعالا * حبّذا وجهك المبارك فالا
[ خوش آمدى خوش آمدى بيا بيا / خوشا به سيماى خجسته فال تو ] .
بيت
آبِ جمال جمله به جوى تو مىرود * خورشيد در جَنيبت روى تو مىرود
[ انورى ]
صفاى رويّت با وفاى طويّت گفت : « أكرمى مثواه عسى أن ينفعنا » [ قرآن ، 12 / 21 : گرامى بدار جاى او را ، شايد روزى به كار ما آيد ] . سوز سينه از شوق ديرينه آواز داد كه : أصبت فالزم ، و وجدت فاغنم [ دريافتى پس همراه باش ، و يافتى پس غنيمت شمار ] . از چنين لقمه بر نتوان خاست ، و از تجرّع چنين جرعه نتوان كاست . القصّه به صد هزار دل ، فتنهء غنج و