101 الحمد للّه فردا هم خواهى مرد
نادره روزى با قافله به سفر مىرفت . در محلى فرود آمدند كه ناگاه طايفهاى از دزدان در قافله ريخته هجومآور شدند . جحا خواست چابكى به كار برد و خود را از ميان به در برد ، لگام برداشته رفت كه استر خود را لگام كند و به دررود . از غلبهء خوف ؛ خود را گم كرده جلو را از عقب تمييز نمىداد . لگام بر طرف سرين قاطر برد كه لجام نمايد ، دم او را بلندى كاكل تصوّر كرده و سر نيش را چهره انگاشته ، چندان كه سعى كرد راه به دهن او نبرد . به تندى بانگ بر او زد كه : سلّمنا ! كاكلت به اين درازى شده و پيشانيت به اين پهنى ، دهانت به هم آمده و دندانهايت ريخته شده ، الحمد للّه فردا هم خواهى مرد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 4 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 224 ؛ فرّاج ، اخبار جحا ، ص 88 .
مآخذ :
در جمال الدّين وطواط ، الغرر ، ص 357 ، حكايت دربارهء يك خراسانى آمده است .
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 410 : « سوارى ابله در ميان لشكرى افتاد . نيمشب شبيخون بر آن لشكر آوردند و غوغا برخاست . ابله بترسيد و برجست كه لگام بر سر اسب زند ، سر از دم اسب نمىشناخت . لگام را آورده بود و دست در كفل و دم اسب مىكشيد و از روى حيرت مىگفت : گرفتم كه سر تو بزرگ و پيشانى تو پهن شده است ، آخر موى پيشانى تو چنين دراز از كجا شد » .
102 مريض شدن جحا و آمدن مردم به عيادت او
نادره وقتى مريض شد ، جمعى از اقوامش به ديدن او آمدند . مدّتى بنشستند و برنمىخاستند . جحا به تنگ آمده برخاست و گفت : خداوند مريض شما را صحّت داد ، اكنون برخاسته به منزل خود رويد .