95 فروختن چادر شب
نادره روزى چادرشبى پاره جهت فروختن به بازار برد . گفتند : اين پاره است و به چيزى نمىارزد . گفت : دروغ مىگوييد ، هرگز پاره نيست . اگر چنين بود چرا وقتى كه مادرم پنبه در او كرده بود هيچ نمىريخت .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 3 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 6 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 179 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، ذيل النّوادر ، ص 265 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 80 .
همچنين ، نگا : حكايت 13 .
96 رفتن بر منبر
نادره روزى اهل مجلسى از او درخواستند كه بر منبر رفته ايشان را وعظ كند .
چون به بالاى منبر برآمد ، گفت : ايّها النّاس ! شكر و حمد خداى را بسيار به جاى آوريد ؛ زيرا كه شتر را مثل ساير طيور پر نداده است و الّا اگر پر مىداشت و پرواز مىكرد در وقت فرود آمدن بر بام خانههاى شما مىنشست و همه را خراب مىكرد .