94 اگر چنان كنم دو احمق باشم
نادره روزى جوالى گندم بر در آسياب برد كه آرد نمايد . اتّفاق آسيابان مشغول مهمّى بود . جحا او را غافل نموده از ساير جوالها گندم بيرون مىآورد و در جوال خود مىريخت . آسيابان بانگ بر او زد كه : اى احمق ! چرا چنين مىكنى ؟
گفت : به جهت اينكه مردى هستم احمق . گفت : اگر راست مىگويى چرا از جوال خود گندم بيرون نمىآورى و به جوال ديگران كنى ! گفت : الآن كه چنين مىكنم يك احمق مىباشم ، و اگر چنان كنم دو احمق خواهم بود .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 3 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 6 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 166 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 129 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 157 .