88 حالا بايد از گاو ترسيد
جحا خواست پولهايى كه دارد در جايى در زمين پنهان كند . در داخل خانهاش گودالى كند و پولها را در آنجا دفن كرد . پس از اندك زمانى به نظرش رسيد كه جاى مناسبى نيست . پولها را بيرون آورد و در جايى ديگر پنهان كرد . اما باز ديد كه آنجا هم مكان امنى نيست . چشمش بر تلّى مرتفع افتاد و به سرعت به باغش رفت و چوبى بريد و كيسهء پول را بر سر چوب بست و برد بر نوك تلّ نشاند و پايين آمد و نگاه كرد و به نظرش جاى محكمى آمد و گفت : اگر آدمى پرنده هم بشود بر سر آن چوب نخواهد رسيد - و با فراغت خاطر به خانهاش برگشت .
دزدى در گوشهاى كمين كرده بود و مراقب اعمال جحا بود . بعد از رفتن جحا ، كيسهء پول را از سر چوب برداشت و بر سر آن نجاست گاو ريخت . جحا آمد و كيسهء پول را نديد و به جاى آن نجاست گاو ديد . فكر طولانى كرد و گفت : سبحان اللّه ! من از آدمىزاد مىترسيدم ؛ حالا بايد از گاو ترسيد . به خدا سوگند هرگز فكر نمىكردم كه گاو بتواند بر سر تلّ رود و نجاست كند .
مصادر :
ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 35 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 33 .
همچنين نگا : حكايت 681 .
مآخذ :
نظير حكايت متن ، از بهلول ، در آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 266 ، ديده مىشود .
89 پايم درد مىكند نمىتوانم خط بنويسم
روزى يكى از دوستانش پيش او آمد و استدعا كرد كه نامهاى جهت او به دوستش در بغداد بنويسد . جحا گفت : من وقت رفتن به بغداد را ندارم . دوستش گفت : من از تو نخواستم كه به بغداد به روى ، من خواستم كه نامهاى جهت دوست من به بغداد بنويسى . جحا گفت : چون خط من ناخواناست و كسى جز خودم نمىتواند