جحا بر اميرى وارد شد . امير پرسيد : خانوادهء تو چند نفر است ؟ گفت : هشت نفر .
امير دستور داد هشت هزار دينار به او اعطا كردند . جحا دينارها را گرفت و بيرون آمد . دم در كه رسيد ؛ برگشت و گفت : اى امير ! يكى از افراد خانوادهام را فراموش كردم . امير گفت : آن كيست ؟ گفت خودم . امير خنديد و هزار دينار ديگر به او بخشيد .
مصادر :
ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 31 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، ذيل النّوادر ، ص 267
85 نمىخواهم لباسم را بشويم
جحا هروقت به بازار مىرفت و صابون مىخريد و مىآمد كه لباسش را بشويد ، هوا ابرى مىشد و باران مىباريد . روزى به دكّان بقّال رفت و اشاره به صابون كرد و گفت : مقدارى از آن ساروج بده . اما هنوز از دكّان بقّال چند قدمى دور نشده بود كه هوا ابر شد و باران گرفت . جحا سرش را به آسمان كرد و گفت : پروردگارا ! اين ساروج است نه صابون ، نمىخواهم لباسم را بشويم .