تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨

مصادر :

ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 32 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، ذيل النّوادر ، ص 269 .

مآخذ :

عطّار ، منطق الطّير ، ص 166 :

الحكاية و التّمثيل

صوفىيى چون جامه شُستى گاه‌گاه * ميغ كردى جملهء عالَم سياه جامه چون پر شوخ شد يكبارگى * گرچه بود از ميغ صد غم خوارگى از پى اشنان سوى بقّال شد * ميغ پيدا آمد و آن حال شد مرد گفت اى ميغ چون گشتى پديد * رو كه مَوّيزم همى بايد خريد من از او مَوّيز پنهان مىخرم * تو چه مىآيى نه اشنان مىخرم از تو چند اشنان فرو ريزم به خاك * دست از صابون بشستم از تو پاك »
ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 47 : « گويند مجذوبى بود ابن ريوندى ( نسخهء ديگر : ابن راوندى ) نام كه ملك علّام را با وى نظرى بود كه هروقت ارادهء رخت شستن نمودى ، ايزد تعالا در باران و باد گشودى تا آن نتواند گازرى كرد . اتفاقا روزى هوا را گرم و بىابر ديد . به دكّان صابون فروشى رفت و گفت : اين‌قدر از آن بده - و نامش را نبرد كه مبادا بشنوند و باران فرستند . پس آن را در زير خرقه گرفت . چون از بازار بيرون شد ، ديد كه هوا تيره شد و صداى رعد برآمد . روى به بالا كرد و گفت : اين خود صابون نيست كه گرفته‌ام ، بل‌كه پيه است براى چراغ گرفته‌ام . به يك بار باران سر كرد و رخت وى را همگىتر كرد » . لطايف و ظرايف شكوهى ، ص 341 : « روستائىيى يك قطعه زمينى داشت كه گندم مىكاشت و در وقت رسيدن حاصل ، ابر مىآمد و تگرگش مىزد . روستايى به تنگ آمد . سالى همان زمين را هويج كاشت . ناگاه به قرار سنوات سابقه در همان فصل ابر آمد و تگرگ باريدن گرفت . روستايى با خاطرجمعى تمام گفت : اى خدا ! آن خيالى كه تو دارى از آن در گذشته مگر اين‌كه ملايك را بفرستى با دندان يكان‌يكان بركنند » .

86 پس ، فدايت نشوم

جوحى ( فارسى ) — صفحة 48 | احمد مجاهد / احمد مجاهد