شخصى به او گفت : آيا با انگشتانت مىتوانى حساب كنى ؟ گفت : آرى . گفت : دو جريب گندم حساب كن . دو انگشت چهارم و پنجم را جمع كرد . گفت : دو جريب جو حساب كن . انگشت شست و انگشت شهادت را جمع كرد ؛ و انگشت وسط را راست نگه داشت . آن شخص گفت : چرا انگشت وسط را راست نگه داشتى ؟
گفت : براى اينكه گندم و جو با هم مخلوط نشوند .
مصادر :
ابن جوزى ، أخبار الحمقى و المغفّلين ، ص 40 .
77 اگر زنده بود به صد درهم هم نمىدادند
روزى بر كودكانى گذشت كه با بازى مردهبازى مىكردند . آن را از ايشان به درهمى خريد و به خانه آورد . مادرش گفت : ويحك ! [ واى بر تو ] ! اينكه مرده است . گفت : ساكت باش ؛ اگر زنده بود به صد درهم هم نمىدادند .
مصادر :
ابن جوزى ، أخبار الحمقى و المغفّلين ، ص 40 ؛ ابن عاصم اندلسى ، حدائق الأزاهر ، ص 144 .
همچنين ، نگا : حكايت 66 .
78 روز عيد قربان پيش ما باشى
پدرش عازم مكّه شد . جحا گفت : تو را به خدا غيبتت طولانى نشود ، سعى كن در روز عيد قربان براى قربانى پيش ما باشى .
مصادر :
ابن جوزى ، أخبار الحمقى و المغفّلين ، ص 40 .
مآخذ :
ابن جوزى يك بار ديگر در صفحه 42 ، حكايت متن را به صورت عكس دربارهء ابو محمد