و داعيهء « 1 » عشق آن خدمت مالك ناصيهء ارادت او گشت و تحصيل اجازت انصراف را وسايل ساختن گرفت او را باز گردانيده شد ، و واجب چنان بود و دل خواست همان كه معروفى « 2 » ازين جانب در صحبت او روان شود ، و سنقرى « 3 » كه پيش ازين « 4 » بالتماس آن لطف مباسطت فرموده بود و وعده بفرستادن آن سابق گشته « 5 » ارسال افتاد « 6 » ، امّا سورت تابستان و حرارت بيابان حالى را « 7 » راه زن اين انديشه آمد و بتاخير رخصت داد ، چه پوشيده نيست كه در چنين ايّام كه نفوس از از رحمت « 8 » گرما مضطرب است و انفاس از مجاورت « 9 » هوا ملتهب ( قرار باز پس بردن « 10 » ) سنقر كه جانورى بس نازكست و بخنكى « 11 » هواى تركستان متعود تعذرى تمام دارد ، و نه همانا كه بسلامت ( تا به مقصد برسد « 12 » ) و مقصود از فرستادن آن بحصول پيوندد ، چون « 13 » فوران نايرهء هوا ساكن شود و قوت گرما فتور گيرد آن « 14 » معروف روى به خدمت خواهد آورد و مراسم اخلاص تجديد ( گردد و سنقرى « 15 » ) - چنان كه كمال دوستى و وفور اخلاص بفرستادن آن راضى باشد و پسنديدهء « 16 » نظر و شايستهء دست آن مجلس آيد - رسانيد ، تا اين تاخير كه موجبى « 17 » ظاهر دارد بر تقصير حمل نيفتد و مشارع « 18 » مودّت عياذا باللّه بتغير « 19 » خاطر شريف مكدّر نگردد .
( هذا باب « 20 » ) درين يك چند معتمدان از آن جناب همايون كمتر رسيدهاند ، و مخاطبات بزرگوارى « 21 » كه دلبستگى بورود آن معلوم باشد در توقف بوده است ، ( و اهمال در « 22 » ) ارسال مكاتبات كه صدق اخلاص مقاصد « 23 » دهد اتفاق افتاده
هامش
( 1 ) داعيهء .
( 2 ) ضا ، هم .
( 3 ) ش ، مرغ شكارى ( شنغار ) كه پادشاهان در دست گيرند و بدان شكار كنند .
( 4 ) ضا ، ازين جانب .
( 5 ) ضا . كه .
( 6 ) افتد .
( 7 ) حال را ( ش ، حالى را بمعنى اكنون و عجالة است ) .
( 8 ) ظ ، زحمت .
( 9 ) محارب .
( 10 ) قرار باز بردن ( ظ ، فرا و باز پس بردن ) .
( 11 ) و بخنك .
( 12 ) بدان مقصد رسد .
( 13 ) و چون .
( 14 ) اين .
( 15 ) كرد و سفرى .
( 16 ) پسنديدهء .
( 17 ) موجب .
( 18 ) و مشرع .
( 19 ) بتغيير .
( 20 ) هدايات .
( 21 ) بزرگوار .
( 22 ) و در اهمال .
( 23 ) بدان . ( ظ ، بدان مناص ) .