فقره است كه در نهج البلاغه است كه فرمودند : « ان محلّى منها محلّ القطب من الرّحى » . و فرمودند : « ينحدر عنّى السيل و لا يرقى الى الطّير » « 1 » . و اين معنا ايضا مقصود از اين حديث مرموز است كه مروى است در مشارق ايضا از جناب امير عليه السّلام كه از آن جناب سئوال كرده شد كه آيا در دنيا مردى ديدهاى ؟ پس فرمودند :
رايت فى الدّنيا رجلا و انّى الى الان اسئل عنه . فقلت : من انت ؟ فقال : انا الطّين . فقلت : من اين ؟
من الطين . فقلت : الى اين . فقال : الى الطين . فقلت : من انا ؟ فقال : انت ابو تراب . فقلت : انا انت . فقال :
حاشاك حاشاك ! انا انّى و انّى انا هذا من الدّين فى الدّين انا ذات الذّوات و الذّوات فى الذّات للذات . فقال : عرفت ؟ فقلت : نعم . فقال : امسك « 2 » ؛
يعنى ديدم در دنيا مردى را و من تا به حال هنوز از او سئوال مىنمايم . پس گفتم : كه كيستى تو ؟ پس گفت : من خاكم . گفتم ؛ از كجا آمدى ؟ پس گفت : از خاك آمدم . گفتم : به كجا مىروى ؟ پس گفت : به سوى خاك مىروم . پس گفتم : من كيستم ؟ گفت : تو ابو ترابى گفتم : من توام . گفت : حاشا حاشا كه تو من باشى ! من كجا و تو كجا و كجايم من و تو كجا اين سئوال از دين و در دين است و من ذات ذوات و حقيقت حقايقم و من حقايق در حقيقتم به حقيقت خودم . پس گفت : شناختى و فهميدى ؟ پس گفتم : بلى پس گفت :
ساكت باش و دم مزن و بروز مده . و از اين مقوله رموز از آن حضرت بسيار مروى است و در كتب مسطور است . و خلاصه ، اين حديث مكالمه و مخاطبه است فى ما بين عالم ناسوت جسدى و عالم ملكوت روحى آن جناب تا اينكه بيان فرمايد از براى اهلش كه چهقدر فرق است و تفاوت است در ما بين هيكل قدسى و سرّ نفسى آن جناب .
لبش مىبوسم و در مىكشم مى * به آب زندگانى بردهام پى
نه رازش مىتوانم گفت با كس * نه كس را مىتوانم ديد با وى
تحفه : [ 16 ] ، [ ظاهر و باطن روح محمدى ]
و چونكه دانسته شد كه شخص و صورت ناسوتى جناب پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم متعلق و
هامش
( 1 ) . صبحى صالح ، نهج البلاغه ، ص 48 ، خطبهء 3 .
( 2 ) . مشارق الأنوار ، ص 31 .