جناب عليه السّلام كه مرور نمود به آن حضرت شخص يهودى در حالتى كه آن حضرت تكلّم مىفرمود با اصحاب و مجالسين خود و تعجّب نمود از حسن تكلّم نمودن آن حضرت ، پس گفت به آن حضرت كه اى پسر ابى طالب اگر كه تو تعلّم علم فلسفه نموده بودى هرآينه از براى تو شأن عظيمى بود ، پس آن حضرت فرمودند كه ؛
و ما تعنى بالفلسفة اليس من اعتدلت طباعه صفا مزاجه و من صفا مزاجه قوى اثر النّفس فيه و من قوى اثر النّفس فيه سما الى ما يرتقيه و من سما الى ما يرتقيه فقد تخلق بالاخلاق النّفسانيّة و من تخلق بالاخلاق النّفسانيّة فقد صار موجودا بما هو انسان دون ان يكون موجودا بما هو حيوان فقد دخل فى الباب الملك الصّورى و ليس له عن هذه الغاية معبر .
پس گفت آن يهودى كه اللّه اكبر به تحقيق كه نطق فرمودى به تمام علم فلسفه در اين چند كلمه ، معنى حديث آن است كه مقصد تو اى يهودى از علم فلسفه چهچيز است آيا فلسفه نه اين است كه هركس كه اعتدال يافت طبايع و اخلاط اربعهء او هرآينه صاف و معتدل مىشود مزاج او و هركس كه صفا و اعتدال يافت مزاج آن قوت مىيابد اثر و تدبير نفس در او و هركس كه قوى شد اثر و تدبير نفس در او ترقّى مىنمايد و بالا مىرود تا به حدّى كه او تا به آن حدّ بايد كه بالا برود و بلند بشود و هر كس كه بلند شد و ترقّى نمود تا به حدى كه بايد بلند بشود و ترقّى بنمايد ، پس به تحقيق كه متخلّق و متّصف شده است به اخلاق و صفات نفسانيّه و هركس كه متخلّق و متّصف شد به اخلاق و صفات نفسانيّه ، پس به تحقيق كه گرديده است موجود به معنى و مقومى كه آن انسان است نه اينكه موجود شده باشد به معنى و مقوّمى كه آن حيوان است و داخل شده باشد در باب علم ملك كه صورت و هيأت انسان است نه معنى آن و اگر موجود بشود به مقوم و معنى كه حقيقت انسانيت است پس رسيده است به كمال و به غايت و نهايتى كه سرحدّ كمال اوست و ديگر نيست از براى او از آن غايت معبرى و تجاوز نمودنى .
صبح است ساقيا قدحى پر شراب كن * دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فانى شود خراب * ما را ز جام بادهء گلگون خراب كن
و روايت نموده است محمّد بن شاذان از وهب بن منيه آنكه او يافته است در تورات