تحفه : [ 12 ] ، [ پايان غلبهء روى ظاهرى عقل ]
و امّا وقت مغلوب شدن حق و نور عقل از روى ظاهر آن و غالب آمدن ظلمت جهل از روى ظاهر آن ايضا پس ابتداى آن ايام تمام شدن بعثت انبيا و اوقات به انجام رسانيدن تبليغ ايشان است ، به قاعده و فرمودهء حكما و اهل عقل كه « الشّىء اذا بلغ حدّه انعكس ضدّه » ؛ يعنى هرچيز در وقتى كه رسيد به حد خود ، منعكس مىشود به ضد خود . مراد آن است كه هرچيز وقتى كه به سرحد كمال رسيد شروع در نقصان مىنمايد . و سبب و سرّ اين آن است كه گفتوگوى ايشان در عوالم قبل از معاد است و آنها ، عوالم تغير و تبدّلند ، خصوصا اين عالم تحت فلك قمر ؛ چونكه معناى كون و وجودشان همان حركت و تغير متصلهء متتابعه است ؛ چنانكه سابقا در تحفهء كيفيت علاقه عقل و جهل محقق شد . و از اين سبب است كه تحت فلك قمر را ، كه حركت و تغيير آن هويدا است ، به عالم كون و فساد ناميدهاند و موجودات عالم تغير لا ينقطع بايد در حركت و تغير باشند . و حركت و تغير يا روى به ترقى و كمال است يا روى به تنزل و نقصان . و وقوف و استقرار در حدى و حالى از براى آنها نيست و معنى ندارد و متصور نمىشود . پس هر وقت كه چيزى به سرحد كمال رسيد ديگر حركت به طريق ترقى در آن نيست ؛ چونكه مفروض آن است كه آن حد ، نهايت ترقى آن بوده است . و وقوف بر همان حالت ايضا از براى آن نيست ؛ چونكه دار ، دار تغيير است ، پس لا محاله بايد كه حركت او به طريق تنزل و نقصان باشد . و از اينجا است كه خداوند فرموده است كه
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ
« 1 » ؛ يعنى هركس كه او را عمر مىدهيم و به سرحد كمال مىرسانيم معكوس مىسازيم او را در خلقت و او را روى به نقصان مىآوريم .
و از اينجا است ايضا كه در احاديث متواتر المعنى رسيده است كه نعمتى كه به تو رخ مىدهد مغرور مشو ، كه آن نعمت دوامى ندارد . و مصيبتى هم كه به تو مىرسد
هامش
( 1 ) . يس : 68 .