است به همانقدر علاقهء لا حقه اتمّ و اكمل مىباشد ، و هرقدر كه انقص است به همان قدر انقص مىباشد ؛ مثلا اگر علاقه نفوسيهء عالم بنى آدم تمام است ، علاقه عقول و ادراكات آن هم تمام است و اگر علاقهء نفوسيت نقصان دارد علاقهء ادراكيه هم نقصان دارد . و بر اين قياس ، بواقى را بدان .
و بايد دانسته شود كه كيفيت هريك از اين علايق عقل و جهل مثل كيفيت علاقهء روح انسانى است به تمام اعضا ، و علاقهء آفتاب به تمام اقاليم ، و علاقهء سلطان به تمام مملكت ، و علاقهء شاخص و ذىظل به ظل خود كه به نهجى است كه هيچ جزيى از آنها در مجالى و محال تعلق آنها داخل نشده است و حلول ننموده است و لكن تمام آثار و صفات و كيفيات آنها در آن محال و مجالى ، سارى و ساير است ، به طورى كه اگر فرضا آنها منعدم شوند هرآينه بقا و ثبات در يك طرفة العين از براى محال و مجالى باقى نمىماند . و اين قسم از علاقه و تدبير و تصرف ، معناى فيض است كه عبارت است از آنكه از منبع چيزى كم نيايد و تغيير و تحويلى در آن راه نيابد و مع ذلك غيرى از آن ، موجود و منتفع و مستفيض گردد . و اين به جهت تماميت كمال منبع و حصول استعداد غير است لا غير . و اينكه ديده مىشود كه آن موجود گويا يك چيز ثابت ، باقى است همان توالى و اتصال فيوضات متناسبهء متشابهه است كه از شدت اتصال و تشابه ، چيز ثابت غير متحرك ديده مىشود و حال آنكه در حقيقت و نفس الأمر چيزى متحرك هم نيست ، بلكه حركت نمودن چيزى است ؛ مثلا آب در نظر و در عالم حس يك چيز ثابت متحركى مىنمايد و لكن از آنجا كه اگر منبع يا اتصال آن از منبع تمام شود آن آب و آن چيز متحرك معدوم مىشود . پس عقلا و حدسا يقين حاصل است كه آن آب ، همان اتصالات و حركات ، همان فيض متصل متوالى بوده است و ماوراى آن ديگر چيزى نبوده است . و مثل چراغ ايضا كه در نظر ، چيزى ثابت و برقرار مىباشد و از آنجا كه اگر روغن از آن قطع كرده شود هرآينه منعدم مىشود ، يقين حاصل است كه وجود و ثبات آن همان اتصال فيوضات لحظه به لحظهاى است و به غير از آن او را وجودى نمىباشد . و از اينجا است كه در آيهء نور كيفيت استفاضهء موجودات را از عقل به تمثيل آوردن به افروختگى مصباح از شجرهء
تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
ص١٣٠