اختراع است ؛ چونكه اختراع آن به همان اختراع اولى عقل است . و در خلقت عقل هم كه فرمودند او را از نور خود خلق فرموده است ، آن نور ، همان نفس امكان نورانى خود عقل است نه غير آن . و به اين سبب است كه يكى از اسمهاى آن ، كاف مستديرهء على نفسها است ؛ چنانكه سابقا در باب اول ذكر شد . و در اصطلاح اشخاصى كه او را به اين اسم ناميدهاند لفظ « كاف » اشاره به حرف اول لفظ « كن » است كه در آيهء شريفهء
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
« 1 » مىباشد ؛ يعنى ، اين است و جز اين نيست كه امر ما هرچيزى را كه اراده بنماييم خلق نمودن آن را ، آن است كه بگوييم مر او را كن ، يعنى باش و موجود شو ، پس مىباشد و موجود مىشود . پس معناى مستدير بر نفس خود آن است كه كون و بود او در وقتى كه او را بوده نمودهاند از خود او شده است و ماده نداشته است . و گفتهاند كه لفظ نون از كلمهء « كن » اشاره به اقامهء عين چيز است . و گفتهاند ايضا كه در ميان اين دو حرف ، لفظ « واو » هم بوده است كه اصل او « كون » است . و لفظ « واو » چون در حساب جمل شش است و آن اشاره به ستة ايامى است كه در آيه است و شش روز را كمّ و كيف و وقت و مكان و جهت و رتبه دانستهاند .
بارى ، عدم اقبال او و راندن و لعن نمودن او را ، كه در حديث است ، عبارت است از بعد و دورى او و نداشتن او قابليت قبول نمودن نور و رحمت و رحيميت را به هيچ وجه من الوجوه ، بلكه نصيب آن غير از وجود ، كه رحمت رحمانيه است كه به مضمون وسعت رحمته كلّ شىء احاطه به جميع موجودات نموده است ، ديگر هيچ چيز نبوده است . و شكل و هيأت آن در عالم تصوير بدين طور است كه بعد از عقل و بعد از عوالم نفوس و برزخ و سبع سماوات و كرهء نار و هوا و آب و خاك و عوالمى كه بعد از جهل است كه متصل به كرهء خاك مىشود ، بهطور ادبار و پشت نمودن به قوس الهى و قوس عقل واقع شده است ، بدين شكل است كه نموده مىشود تا معين و مشخص شود .
هامش
( 1 ) . يس : 82 .