تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
شعر
نگفتست داناى اين بر فسوس « 1 » * كه « 2 » دستى كه نتوان بريدن ، ببوس « 3 »
دست دشمن ترا زَنَد ، دانى ؟ * بوسه ده چون بُريد نتوانى « 4 »
بزرگان گفته‌اند كه مكايد و افتعال به رفق و مدارا پيش بهتر شايد بردن « 5 » از آنك « 6 » به درشتى و مخاصمت كه باد سخت كه « 7 » اندر ميان درخت افتد ، جز آن نكند كه اغصان وى بجنباند و اوراق بريزاند ؛ و ليكن بدان نرمى و آهستگى كه آب است اندر زير درختان شود و از بن بكند . شعر
به نرمى بسى چيز كردن توان * كه به سْتم ندانى بكردن ، تو آن به نرمى برآرد بسى چيزْ مرد * كه آن برنيايد به ننگ « 8 » و نبرد
شروين قارن 75 « 9 » گويد كه « 10 » خشم را در خويشتن راه مده كه خشم راه خرد بر تو بسته كند و اگر ترا از دشمن آزارى رسد و خواهى كه مكافات كنى هم اعتماد بر زمانه كن كه كينه ، زمانه به تواند خواستن « 11 » و انتقام ابناى روزگار هم ايّام به تواند كشيدن . شعر
گر از كسيت بد آيد به روزگار سپار * كه روزگار ترا چاكرست [ و ] « 12 » كينه‌گزار نگر كه خشم نگيرى و تنگ‌دل نشوى * كه بختِ خفته زمان تا زمان شود ، بيدار
هامش
( 1 ) . ب : سخن‌دان بگفت اين سخن بر فسوس . ( 2 ) . اساس و ن : ز ، ضبط متن براساس ب است . ( 3 ) . ب + در كليله و دمنه گويد :آنك را دانم كه اويم دشمن است * وز روان پاك بدخواه من است هم بهر كه دوستى جويمش من * هم سخن باهستگى گويمش من( 4 ) . ب : اين بيت را ندارد . ( 5 ) . ب : بود . ( 6 ) . ب : زانك . ( 7 ) . ب ( كه ) ندارد . ( 8 ) . ب : بجنگ . ( 9 ) . ب : شروبن قارين . ( 10 ) . ب ( كه ) ندارد . ( 11 ) . ب : و روزگار فرصت ندهد حواله بزمانه كن كه زمانه كينه به از تو تواند خواستن . ( 12 ) . از ب افزوده شد ، ن : چاكريست .