تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
عهد ايّام وثوق نيست و بدان غرّه نبايد بود « 1 » . شعر
گر فرق ترا زمانه بر چرخ گذاشت * در دل همه عهد و مهر و پيمان تو كاشت هم دشمن بىوفاش بايد پنداشت * بر عهدِ زمانه ايمنى نتوان داشت
بيت « 2 » 58
كار از لبِ خشك و ديدهءتر بگذشت * تير غم را ز جان و دل ، پَر بگذشت 59 وصلِ تو مرا چو تنگْ آبى « 3 » بنمود * چون پاى درو نهادم از سر بگذشت

[ حكايت استاد ذو القرنين و اندرزهايش ]

حكايت - استاد ذو القرنين ، اسكندر « 4 » بدان وقت كه بخواست رفتن ، چون وى را بدرود همى كرد ، « 5 » گفت : اگر خواهى كه هرگز خوار نگردى با حق « 6 » تعالى « 7 » مخالفت مكن و اگر خواهى كه اموال تو بىحظّ نرود ، از مستحقّان دريغ « 8 » مدار و اگر خواهى كه اندر كارهاى خود به صواب باشى ، معجب راى و شتابزده « 9 » مباش . پارسيان گفته‌اند كه « 10 » خواستهء اندك و « 11 » باتدبير به از خواستهء بسيار بىتدبير ، و خطا افتادن به مشورت به از صواب افتادن به خود رايى . شعر
شكيبايى و تنگْ ماندن « 12 » به دام * به از ناشكيبى رسيدن به كام

[ حكايت ملك منوچهر و افراسياب ]

ملك منوچهر آنگه « 13 » كه افراسياب وى « 14 » را به حصار كرده بود به طبرستان ، سپاه را جمع كرد و بر سر تخت برپاى خاست و خطبه كرد و در ميان خطبه گفت : بدانيد كه هر چه بودنيست ، چاره نيست كه ببايد « 15 » شد ، و ما اگر خواهيم كه از قضاى آسمانى حذر كنيم ، سود ندارد ؛ امّا وظيفهء مردم آنست كه چون كارى پيش آيد ، به مشورت از « 16 » اهل
هامش
( 1 ) . ب ( و بدان غره نبايد بود ) ندارد . ( 2 ) . ب : شعر . ( 3 ) . ب : نيك‌نامى . ( 4 ) . ب ( اسكندر ) ندارد . ( 5 ) . ب ( چون وى را بدرود همى كرد بدان وقت كه بخواست رفتن ) ندارد . ( 6 ) . ب + سبحانه . ( 7 ) . ب + هيچ . ( 8 ) . ب : باز . ( 9 ) . ب : شتابنده . ( 10 ) . ب ( كه ) ندارد . ( 11 ) . ب ( و ) ندارد . ( 12 ) . ب ، نيك مانده . ( 13 ) . ب : آنگاه . ( 14 ) . ب : او . ( 15 ) . ب : نبايد . ( 16 ) . ب ( از ) ندارد .