عهد ايّام وثوق نيست و بدان غرّه نبايد بود « 1 » .
شعر
گر فرق ترا زمانه بر چرخ گذاشت * در دل همه عهد و مهر و پيمان تو كاشت
هم دشمن بىوفاش بايد پنداشت * بر عهدِ زمانه ايمنى نتوان داشت
بيت « 2 » 58
كار از لبِ خشك و ديدهءتر بگذشت * تير غم را ز جان و دل ، پَر بگذشت
59 وصلِ تو مرا چو تنگْ آبى « 3 » بنمود * چون پاى درو نهادم از سر بگذشت
[ حكايت استاد ذو القرنين و اندرزهايش ]
حكايت - استاد ذو القرنين ، اسكندر « 4 » بدان وقت كه بخواست رفتن ، چون وى را بدرود همى كرد ، « 5 » گفت : اگر خواهى كه هرگز خوار نگردى با حق « 6 » تعالى « 7 » مخالفت مكن و اگر خواهى كه اموال تو بىحظّ نرود ، از مستحقّان دريغ « 8 » مدار و اگر خواهى كه اندر كارهاى خود به صواب باشى ، معجب راى و شتابزده « 9 » مباش .
پارسيان گفتهاند كه « 10 » خواستهء اندك و « 11 » باتدبير به از خواستهء بسيار بىتدبير ، و خطا افتادن به مشورت به از صواب افتادن به خود رايى .
شعر
شكيبايى و تنگْ ماندن « 12 » به دام * به از ناشكيبى رسيدن به كام
[ حكايت ملك منوچهر و افراسياب ]
ملك منوچهر آنگه « 13 » كه افراسياب وى « 14 » را به حصار كرده بود به طبرستان ، سپاه را جمع كرد و بر سر تخت برپاى خاست و خطبه كرد و در ميان خطبه گفت : بدانيد كه هر چه بودنيست ، چاره نيست كه ببايد « 15 » شد ، و ما اگر خواهيم كه از قضاى آسمانى حذر كنيم ، سود ندارد ؛ امّا وظيفهء مردم آنست كه چون كارى پيش آيد ، به مشورت از « 16 » اهل
هامش
( 1 ) . ب ( و بدان غره نبايد بود ) ندارد .
( 2 ) . ب : شعر .
( 3 ) . ب : نيكنامى .
( 4 ) . ب ( اسكندر ) ندارد .
( 5 ) . ب ( چون وى را بدرود همى كرد بدان وقت كه بخواست رفتن ) ندارد .
( 6 ) . ب + سبحانه .
( 7 ) . ب + هيچ .
( 8 ) . ب : باز .
( 9 ) . ب : شتابنده .
( 10 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 11 ) . ب ( و ) ندارد .
( 12 ) . ب ، نيك مانده .
( 13 ) . ب : آنگاه .
( 14 ) . ب : او .
( 15 ) . ب : نبايد .
( 16 ) . ب ( از ) ندارد .