تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
شعر
از رنجِ گذشته هيچ تيمار مدار * وز نامده جانِ خويش بيمار مدار آسان گذرد عمرِ تو ، دشوار مدار * يكساعته عمرِ خويش را خوار مدار
شعر « 1 »
چو بر كارِ نابوده انده « 2 » برى * بود تلخ‌تر هرچه خوشتر خورى
روميان گفته‌اند : تا توانى خويشتن را عزيز دار و خوار مدار « 3 » و راه بخل بر خويشتن بسته دار و « 4 » روزى هركس به « 5 » او رسيده « 6 » دان ؛ و ليكن از مردمى غافل مباش و از گردش روزگار عجب مدار كه حالهاى جهان ، گردنده است . دانايان گفته‌اند : بايد « 7 » كه مردم بر شادى دل ننهد و به غم نوميد نشود كه بسيار شاديهاست كه سبب بلا و محنت « 8 » بود و بسيار غم است كه آن سبب شاديها گردد . و بارى ، عزّ شأنه ، در قرآن مجيد « 9 » فرموده است : « 10 »
عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ .
بزرجمهر حكيم « 11 » گفته است : خرج خود « 12 » به اندازهء دخل كنيد و به چيز كسان آهنگ مكنيد و از ناآمده انده مخوريد كه از آنچ بودنيست ، حذر كردن ، سود ندارد . شعر
از مرگ حذر كردن ، دو روز روانيست 57 * روزى كه قضا باشد ، روزى كه قضا نيست روزى كه قضا باشد ، كوشش نكند سود * روزى كه قضا نيست ، درو مرگ روا نيست
و هرچه به مردم « 13 » رسد جز سرنبشت او نبود و به روزگار اعتماد نبايد كرد « 14 » كه بر
هامش
( 1 ) . ب : هو . ( 2 ) . ب : اندوه . ( 3 ) . ب : روميان گفته‌اند تا توانى خويشتن را عزيز دار بخوار داشتن چيز هرچند كه آن‌چيز عزيز است كه بخل سر همه عيبهاست كه در مردم باشد و سخاوت سر همه هنرهاست . ( 4 ) . ب : كه . ( 5 ) . ب : با . ( 6 ) . ب : رسنده . ( 7 ) . ب ( بايد ) ندارد . ( 8 ) . ب ( و محنت ) ندارد . ( 9 ) . ب ( مجيد ) ندارد . ( 10 ) . ب + كه . ( 11 ) . ب ( حكيم ) ندارد . ( 12 ) . ب + را . ( 13 ) . ب : بنده . ( 14 ) . ب : كردن .