وز انگشتِ شاهان سفالينْنگين * بدخشانى « 1 » آيد به چشمِ تكين « 2 »
دانايان گفتهاند : سخن چون نه به اندازهء خويش گويند ، از پايه بيفتد و دهش « 3 » كه اندر خور قدرت و استطاعت نبود ، به نياز افكند .
موبد گويد : سخن چون بگويند ، سودمند بايد ، چنانك شايد و « 4 » زبان گوينده از الماس تيزتر « 5 » و از شمشير برّندهتر بود و مار بدنهاد و بدگوهر « 6 » را مارافساى به سخن خوش از سوراخ ، « 7 » بيرون همى آرد « 8 » و كارهاى مشكل را اصحاب تدبير ، به سخن خوش توانند بهتر « 9 » گشودن .
شعر
شنيدم كه باشد زبانِ سخن * چو الماس برّان و تيغِ كهن
سخن بفكند منبر و دار را * ز سوراخ ، بيرون كشد ، مار را
ارستطاليس « 10 » گفته است : سخن چون به دانش گويند ، گوينده را نيكنامى حاصل شود و شنونده را فايده افزايد .
شعر
سخن زهر و پازهر و « 11 » گرم است و سرد * سخن تلخ و شيرين و درمان و درد
كه پازهر ، زهرست كه افزون شود * ز اندازهء خويش ، بيرون شود « 12 »
سندباد حكيم گويد : زبان خويش را بسته دار تا زبانها بر تو نگشايند كه آنچ يك سخن در يك « 13 » ساعت « 14 » تباه گرداند ، به سالها به صلاح نيايد .
عرب مثل زده است « 15 » : اللسان صغير الجرم عظيم الجرم . يعنى زبان كوچكعضو است و بزرگزيان .
هامش
( 1 ) . ب : بداخشانى .
( 2 ) . ب : نكين .
( 3 ) . در اساس خوانده نشد ، ضبط متن براساس ب و ن است .
( 4 ) . ب + سخن گفتن آنكه بايد و چنانك شايد و بانكس كه بايد و چندانك بايد و آنگاه كه بايد نبايد گفتن تا سودمند بود كه .
( 5 ) . ب + است .
( 6 ) . ب ( و بدگوهر ) ندارد .
( 7 ) . ب + خود .
( 8 ) . ب : بيرون آورد .
( 9 ) . ب : بهتر تواند .
( 10 ) . ب : ارسطاطاليس .
( 11 ) . ب ( و ) ندارد .
( 12 ) . اين بيت در ب و ن نيست .
( 13 ) . ب : درنك .
( 14 ) . ب ( ساعت ) ندارد .
( 15 ) . ب + كه .