كدخداييست و خويشتنشناسى ، نيمهء آسانيست و راضى و بسنده بودن به تقدير ربّانى ، نيمهء ايمنى است و از جاهل دور بودن « 1 » ، نيمهء سلامت است .
تازيان مثل زدهاند : « 2 » لسانى سبع ان ارسلته اكلنى 50 . يعنى زبان من دد « 3 » است اگر او را رها كنم ، مرا بخورد . و گفتهاند : راحة الانسان فى حفظ اللسان 51 . يعنى راحت مردم در نگاهداشت زبان « 4 » است .
[ حكايت رسول معتصم در نزد عمرو بن ليث ]
حكايت - معتصم خليفه ، رسول « 5 » به خراسان فرستاد به نزديك عمرو بن ليث 52 و رسول پيغامها مىداد « 6 » و عمرو را خادمى بود « 7 » كه در خدمت وى ملازم بود ، به خدمت ايستاده بود و « 8 » رسول ، عمرو را گاهى تهديد دادى و بترسانيدى « 9 » و گاهى تلطّف كردى و اميدوارى دادى . خادم در جواب رسول گفت : آنكس كه نه به خواندهء تو آمده است از راندن تو نگريزد ؛ پس اگر به تهديد تو برگردد ، تلطّف بسيار از چه كنى ؟ عمرو حاجب خود را فرمود كه خادم را بيرون برد « 10 » و صد چوب بزنند و هزار درم عطا دهند « 11 » و حاجب را گفت : سخن نيكو بود ؛ و ليكن از خادم بىادبى بود كه نه به پايهء « 12 » خويش گفت .
و عرب مثل زده است « 13 » : ربّ كلمة تقول دعنى 53 . يعنى كه « 14 » بسيار بود كه يك كلمه سخن گويد : مرا بگذار به جاى « 15 » و مگوى كه ترا زيان دارم « 16 » .
شعر
سخن گرچه باشد گرانمايهتر * فرومايه گردد ز كم سايهتر
سخن كز دهان بزرگان رود * چو نيكو بود ، داستانى شود
نگينِ بدخشى بر انگشترى * ز كمتر به كمتر خرد مشترى « 17 »
هامش
( 1 ) . ب ( به تقدير ربانى نيمه ايمنى است و از جاهل دور بودن ) ندارد .
( 2 ) . ب + كه .
( 3 ) . ب : دده .
( 4 ) . ب : زفان .
( 5 ) . ب : رسولى .
( 6 ) . ب : داد .
( 7 ) . ب + ملازم خدمت .
( 8 ) . ب ( كه در خدمت وى ملازم بود به خدمت ايستاده بود و ) ندارد .
( 9 ) . ب ( و بترسانيدى ) ندارد .
( 10 ) . ب : برند .
( 11 ) . ب : بدهند .
( 12 ) . اساس : شايه ، ضبط متن براساس ب و ن است .
( 13 ) . ب + كه .
( 14 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 15 ) . ب : مرا بجاى بگذار .
( 16 ) . ب : دارد .
( 17 ) . ب + هو :گياه و رنگ زمرد اگرچه يكسانست * ولى ازين بنكيندان برند از آن بجوال .