شعر « 1 »
چو ياقوت بايد سخن بىزيان « 2 » * سبكْسنگ ، ليكن بهايش گران
سخن گر نگويى ، توانيش گفت * و مر گفته را باز نتوان نهفت « 3 »
سخن تا نگويى « 4 » ترا زيردست 44 * زبردست شد كز دهان تو جست « 5 »
در كليله و دمنه گويد : « 6 »
بس كه بر گفته پشيمان بودهام * بس كه « 7 » بر ناگفته شادان بودهام
حكيمان « 8 » گفتهاند كه « 9 » سخن دانايان رهنمونى بزرگ است بر راه دانش و صواب و اهل خرد را سرمايه سخن است و شادى وى از سخن « 10 » .
شعر
كسى كو به نيكو سخن شاد نيست * برو نيك و بد هرچه باشد ، يكيست
و از بزرگوارى سخن است كه بارى ، سبحانه و تعالى ، از آسمان به پيغامبران ، « 11 » سخن فرستاد و ايشان را بدان گرامى كرد و درجهاى بزرگ نهاد . « 12 » رسول ، صلّى اللّه عليه « 13 » فرموده است « 14 » : جمال الرّجل فصاحة لسانه 45 . يعنى نيكويى مردم ، فصاحت زبان اوست و جعفر صادق گفته است : ما انعم اللّه على عبد نعمة اكثر « 15 » ممّا اعطاه اللّه فى اللسان فصاحة و فى الكلام حلاوة . يعنى خداى ، عزّ شأنه « 16 » بنده را نعمتى ندهد « 17 » بزرگتر از آن كه او را « 18 » فصاحتى بدهد « 19 » اندر زبان و حلاوتى اندر سخن .
بزرجمهر گفته است : « 20 » هر آن سخن كه آن « 21 » موافق خرد است ، نزديك دوست و
هامش
( 1 ) . ق ( شعر ) ندارد .
( 2 ) . ب : بىزفان ، ق : بىزبان .
( 3 ) . اين بيت در ب و ق نيست .
( 4 ) . ق : نيكويى .
( 5 ) . ق : رست .
( 6 ) . ب : شعر ، از ق و ن افزوده شد .
( 7 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 8 ) . ب : حكما .
( 9 ) . ب و ق ( كه ) ندارند .
( 10 ) . ب : و شاديش از سخن ، ق : ندارد .
( 11 ) . ق : پيغمبران .
( 12 ) . ب و ق + و ، در حاشيه اساس افزودهاند :سخن بنزد سخندان بزرگوار بود * از آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود( 13 ) . ب و ق : عليه السلام .
( 14 ) . ب + كه .
( 15 ) . ب : اكبر .
( 16 ) . ب : حق تعالى ، ق : خداى تعالى .
( 17 ) . ق : بدهد .
( 18 ) . ب ( او را ) ندارد .
( 19 ) . ب + او را .
( 20 ) . ب : گفت .
( 21 ) . ب ( آن ) ندارد ، ق : او .