به خانه بازفرستاد « 1 » .
شعر
چو پخته شود تلخ ، شيرين شود * به دانش ، سخن ، گوهرآگين شود
دانايان گفتهاند : بزرگتر چيز « 2 » از سعادت ، دانش است و از براى شرف دانش است « 3 » كه پادشاهان واجب شناسند ، مراعات ايشان كردن و فرزند « 4 » را كه از جان خود دوستتر « 5 » دارند ، به خدمت « 6 » ايشان « 7 » فرمايند كردن .
[ حكايت هارون الرشيد و كسائى ]
حكايت - گويند كه « 8 » هارون الرّشيد « 9 » از منظرهاى « 10 » مىنگريد ؛ كسائى 33 را ديد كه فرزندان او را ، محمّد الامين و مأمون را تعليم مىداد و « 11 » كسائى به شغلى برخاست از جاى « 12 » ، مأمون و محمّد الامين برخاستند و نعلين پيش او نهادند . هارون الرّشيد را « 13 » از آن حال عجب آمد . خادمى ايستاده بود در خدمت وى « 14 » ، هارون الرّشيد از آن خادم پرسيد : « 15 » كيست آنك بزرگترين مردمان او را خدمت كنند ؟ « 16 » خادم گفت : تويى « 17 » يا امير المؤمنين ! هارون الرّشيد گفت « 18 » : غلطى كه آن كسائى است كه مأمون « 19 » و محمّد الامين را علم و هنر تعليم مىدهد « 20 » و ايشان از براى شرف علم خدمت مىكنند و « 21 » كسائى مىشنيد . « 22 » كسائى « 23 » گفت : يا امير المؤمنين ! لو كنت معهما لكان قليلا .
يعنى « 24 » اگر تو نيز با ايشان بودى « 25 » ، هنوز اندك بودى . لانّى اربّى ارواحهما و انت تربّى « 26 » ابدانهما . زيرا كه من جان ايشان مىپرورم و تو تن ايشان مىپرورى .
هامش
( 1 ) . ب : باز در خانه خود فرستاد ، ق : باحترام و با خلعت تمام باز به خانه فرستاد .
( 2 ) . ب : بزرگترين چيزى ، ق : بزرگتر چيزى .
( 3 ) . از ب افزوده شد ، ق ( و از براى شرف دانش است ) ندارد .
( 4 ) . ب و ق : فرزندان .
( 5 ) . ب و ق : دوستر .
( 6 ) . ب و ق : خدمت .
( 7 ) . ق : + را .
( 8 ) . ب و ق ( كه ) ندارد .
( 9 ) . ب + رحمه الله عليه .
( 10 ) . ب و ق : منظره .
( 11 ) . ب و ق ( و ) ندارد .
( 12 ) . ب : كسائى بشغلى از جاى برخاست ، ق : كسائى از جاى برخاست .
( 13 ) . ق ( را ) ندارد .
( 14 ) . ب ( را از آن حال عجب آمد خادمى ايستاده بود در خدمت وى ) ندارد ، ق ( وى ) ندارد .
( 15 ) . ب + كه .
( 16 ) . ب : مىكنند .
( 17 ) . ب و ق ( تويى ) ندارد .
( 18 ) . ب ( گفت ) ندارد ، ق ( الرشيد گفت ) ندارد .
( 19 ) . ب و ق + را .
( 20 ) . ب : تعليم علم و هنر مىدهد ، ق : مىدهند .
( 21 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 22 ) . ب و ق : شنيد ، ب + و ، ( كسائى ) ندارد ، ق : بشنيد .
( 23 ) . ق ( كسائى ) ندارد .
( 24 ) . ق ( يعنى ) ندارد .
( 25 ) . ب : و مىبودى .
( 26 ) . ق : اربى .