است به خوى « 1 » پيغامبران « 2 » . دهم ، خوى نيك از خوى بد باز شناسد و بدان كوشد كه آنچ به نيكى گرايد ، آن كند و [ از ] آنچ مفسدت او ظاهر بود ، احتراز نمايد . « 3 »
دانايان گفتهاند كه « 4 » اگرچه اموال و زخارف دنيا محبوب دلهاست و به وسيلت بذل مال در وجه « 5 » خيرات ذخيرهء آخرت توان اندوختن « 6 » و هم « 7 » در دنيا « 8 » آسايش و رفاهيت توان يافتن ؛ امّا بدين همه ، علم را بر مال پنج فضيلت « 9 » است « 10 » : اول « 11 » ، آنك از « 12 » براى شرف علم ، پادشاهان اهل دانش را بزرگ دارند و جانب علما را مراعات كنند « 13 » و امّا حال اصحاب اموال به عكس اينست كه ايشان از براى صيانت مال « 14 » خدمت پادشاهان و خدمهء او « 15 » كنند .
دوم « 16 » ، آنك به وسيلت علم ، اهل دانش از بيشتر بلاها ايمن باشند « 17 » و امّا حال « 18 » خداوندان مال « 19 » به عكس اينست و « 20 » بلك نفوس ايشان از جهت اموال « 21 » در معرض آفت آيد « 22 » و امثال اين « 23 » در عالم بسيار است .
سوم « 24 » ، آنك اگر در مال اسراف و تبذير « 25 » راه يابد به فنا ادا كند 34 و امّا احوال « 26 » علم به عكس اينست كه هرچند بيشتر دهد ، هيچ كم نشود ، بلك زيادت گردد . « 27 »
هامش
( 1 ) . ب : باخلاق .
( 2 ) . ق : پيغمبران ، ب + عليهم السلام .
( 3 ) . ب : خصلت دهم نيكخوى از بدخوى شناسد و بدان كوشد كه آنچ بنيكى گرايد آن كند و از آنچ مفاسد او ظاهر شود تا تواند ترك كند ، خاتمت اين باب ، ق : نيك خود از بد خود بازستاند و بدان كوشد كه آنچ بنيكى گرايد آن كند و آنچ مفاسد او ظاهر بود تا تواند ترك كند ، خاتمت اين باب .
( 4 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 5 ) . ب ( اموال و زخارف دنيا محبوب دلهاست و به وسيلت بذل مال در وجه ) ندارد .
( 6 ) . ق : تواند اندوختن .
( 7 ) . ق : همه .
( 8 ) . ب و ق : به سبب بذل .
( 9 ) . ق : فضلست .
( 10 ) . ب : بود .
( 11 ) . ق : فضيله اول .
( 12 ) . از ب و ق و ن افزوده شد .
( 13 ) . ب و ق : مراعات جانب علما كنند ، ق + و اولاد ايشان از براى تحصيل علم خدمت علما كنند .
( 14 ) . ب : اموال .
( 15 ) . ب + و خدام ، ق : خدمت پادشاه + و خدم او .
( 16 ) . ق : فضيله دوم .
( 17 ) . ق : باشد .
( 18 ) . ب : احوال .
( 19 ) . ب : اموال .
( 20 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 21 ) . ب : مال
( 22 ) . ب : آفتاند .
( 23 ) . ق : آن .
( 24 ) . ق : فضيله سوم .
( 25 ) . ق : تدبير .
( 26 ) . ب و ق : حال .
( 27 ) . ب : شود ، ق : كند .