چهارم « 1 » ، آنك اگر حادثهاى از وقايع روزگار به مال راه يابد ، صاحب او مفلس و درويش گردد و آن مشقّت « 2 » كه در اكتساب مال برده باشد ، بكلّى ضايع شود و حال علم به عكس اينست كه « 3 » هرگز از عالم « 4 » منفك نشود و اگر جملهء عالم جمع شوند كه يك مسأله « 5 » از خاطر عالم محو كنند ، نتوانند « 6 » .
پنجم « 7 » ، آنك علم در آخرت سبب نجات بود « 8 » و مال سبب عذاب « 9 » . و شايد كه فايدهاى ديگر باشد « 10 » ، اگر عالم باشد و « 11 » او را از اموال دنيا هيچ نباشد ، به وسيلت علم ، مال تواند حاصل كردن « 12 » و اگر جاهل بود ، به عكس اينست « 13 » .
شعر
هيچ گنجى نيست از فرهنگ بِهْ * تا توانى رو هوا زى « 14 » گنج نِهْ « 15 »
* * *
نگهبانِ گنجى تو از دشمنان * و دانش نگهبانِ تو جاودان « 16 »
به دانش شود مردْ پرهيزگار * چنين گفت آن بخرد هوشيار « 17 »
كه دانش ز تنگى برون آورد * چو بىراه گردى به راهت برد « 18 »
هامش
( 1 ) . ق : فضيله چهارم .
( 2 ) . ق : مشقتى .
( 3 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 4 ) . ق : علم .
( 5 ) . ب : كه مسئله .
( 6 ) . ب و ق : ممكن نگردد .
( 7 ) . ق : فضيله پنجم .
( 8 ) . اساس : نجات را سبب بود ، ضبط متن براساس ب و ق و ن است .
( 9 ) . ب + بود .
( 10 ) . ق + كه .
( 11 ) . ب ( و ) ندارد ، ق : كه .
( 12 ) . ب : مال حاصل تواند كردن .
( 13 ) . ب و ق : اما اگر مال بود و [ ق ( و ) ندارد ] هيچ دانش و كفايت نبود علم هرگز حاصل نشود و شايد كه مال نيز از سبب نادانى ضايع شود .
( 14 ) . ب : هواى .
( 15 ) . ق : به .
( 16 ) . ق : توست جاويدان .
( 17 ) . ب : روزگار .
( 18 ) . ق : به راه آورد ، ب + و الله اعلم .