آسودگى با ايشان به هم « 1 » بودم ؛ اكنون به گاه محنت نتوانم « 2 » جداشدن « 3 » و برخاست كه بازگردد ، از جملهء مريدان وى « 4 » جوانى بود ، پردانش و نام او حريث بود ، « 5 » برخاست و « 6 » گفت : يا امير المؤمنين ! عفو كن كه اگر پشيمان شوى كه چرا عقوبت نكردم ، توانى عقوبت كردن و تلافى آن كردن و اگر عقوبت كنى و « 7 » پشيمان شوى « 8 » كه چرا عفو نكردم ، تدارك آن دست ندهد كه گفتهاند : چهار چيز باز نتوان آوردن : سخن گفته ، تير انداخته ، عمر گذشته ، قضاى رفته . اين سخن در دل معتصم خليفه « 9 » اثر كرد كه گفتارى « 10 » عظيم بدانش بود و « 11 » آن جوان را خلعت فرمود و اهل بصره را عفو كرد ؛ پس فوايد سخن بدانش اينچنين بود .
شعر
كسى كو به دانش برد روزگار * نه او يافه ماند ، نه آموزگار
جهان را به دانش توان يافتن * به دانش توان ، رشتن و بافتن « 12 »
بقراط « 13 » گويد كه « 14 » ثمرهء دانش آنست كه هركه او را حاصل كند ، از پايهء كمتر به درجهء بزرگتر رسد .
هندوان گفتهاند : كسى را كه شعار و دثار او « 15 » فضل و « 16 » دانش نباشد او در مرتبهء « 17 » عوام بود .
شعر
اگر علم را نيستى فضل « 18 » پُر * به سختى نجستى خردمندِ حُرّ
هامش
( 1 ) . ب : باهم .
( 2 ) . ب : نتوان .
( 3 ) . ق : نتوانم از ايشان بازايستادن ، ب + شعر :هركه يار خويش را ياور شود * يار بايد بود اگر كافر شود
وقت ناكامى توان دانست يار * چون بود در كامرانى صدهزار( 4 ) . ق : عبد الرزاق .
( 5 ) . ب + و ملتحف بمخايل خوب و نامش حريف بود ، ق + و ملتحف بخصايل بود خوب نام او حريث بود .
( 6 ) . ق ( برخاست و ) ندارد .
( 7 ) . ب + بعد از آن .
( 8 ) . ق : از ( عقوبت نكردم ) تا ( پشيمان شوى ) ندارد .
( 9 ) . ب و ق ( خليفه ) ندارند .
( 10 ) . در اساس به صورت ( گفتار ) ضبط شده است .
( 11 ) . ق ( و ) ندارد .
( 12 ) . ب : تافتن .
( 13 ) . ق + حكيم .
( 14 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 15 ) . ب + را .
( 16 ) . ب ( فضل و ) ندارد .
( 17 ) . ق : هركسى را شعار و دثار او دانش و فضل نباشد او در رتبه .
( 18 ) . ق + و .