شعر
شرف از دانش است كز عالم * هيچ نادان ، شرف نياورده است « 1 »
تا جهان بود از سَرِ آدم فراز * كس نبود از راهِ دانش ، بىنياز
مردمانِ بخرد اندر هر زمان * راهِ دانش را به هرگونه زُبان « 2 »
گرد كردند و گرامى داشتند * تا به سنگ اندر همى بنگاشتند
دانش اندر دل « 3 » چراغِ روشن است * و از همه بَد بر تنِ تو جوشن است
نوشروان « 4 » عادل گفته است : سر همه نيكيها دانش است و شرف بزرگ از دانش است « 5 » و نيكبخت بود « 6 » آنكس كه يار او دانا بود .
شعر
خردمند گويد كه تأييد « 7 » و فر * به دانش ، به مردم رسد ، نه به زر
چو دانا شود « 8 » مردِ بخشنده كف * مرو را رسد بر حقيقت ، شرف
منوچهر گفته است كه « 9 » دانش چون چراغ روشن است كه اگرچه بسيار « 10 » چراغها ازو « 11 »
برافروزند ، از وى هيچ كم نشود .
چينيان گفتهاند كه دانش آرايش دين و دنياست و همه چيزها چون بسيار شود ، خوار و ارزان گردد « 12 » ، مگر دانش كه هرچند بيشتر ، عزيزتر .
[ حكايت سليمان پيغامبر ]
حكايت - سليمان پيغامبر 28 « 13 » ، عليه السّلام ، باد را فرمان داده بود تا تخت او را بر هوا برد ؛ باد تخت او را بر هوا برد « 14 » و بر در شهرستانى فرود آورد كه بر در آن شهر نوشته « 15 »
هامش
( 1 ) . ب + و در كليله و دمنه گويد ، ق + شعر .
( 2 ) . ق : زيان .
( 3 ) . اساس : تو ، ضبط متن براساس ب و ق و ن است .
( 4 ) . ب : نوشين روان .
( 5 ) . ق ( است ) ندارد .
( 6 ) . ب و ق + و .
( 7 ) . ق : كه با پند .
( 8 ) . ق : بود .
( 9 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 10 ) . ق ( بسيار ) ندارد .
( 11 ) . ب و ق : از وى .
( 12 ) . ق : شود .
( 13 ) . ب و ق ( پيغامبر ) ندارند .
( 14 ) . ب و ق ( باد تخت او را بر هوا برد ) ندارد .
( 15 ) . ب : نبشته .