اى اسكندر ! چند ولايت و اقاليم برنوشتى « 1 » تا ترا دو گز زمين برنوشت . « 2 » ديگرى گفت :
اين پادشاه به غير عده « 3 » و اعوان هيچ سفرى « 4 » نكرده است ، جز اينبار . ديگرى گفت : يا سكندر ! تا اكنون تو توانستى كردن و من نتوانستم گفتن و اكنون من مىتوانم « 5 » گفتن و تو نتوانى كردن . ديگرى گفت : يا سكندر ! تا « 6 » اكنون خصمان ترا خشنود مىكردند . اكنون ترا بايد ايشان را خشنود گردانيدن . ديگرى گفت : هيچچيز نمىبينم كه با تو همراه شده « 7 » مگر كردار تو . ديگرى گفت : دى طلعت تو بر ما حيات تو « 8 » بود امروز در « 9 » نظر كردن مفضى به « 10 » بيماريست . ديگرى گفت : اقاليم اكنون در اضطراب افتد و اهل وى متحرّك شود كه تو ساكن شدى . بيتى در وصف حال . « 11 »
سكندر همى گشت گرد جهان * به روز و به شب سخت بسته ميان
ز حرص و هوس هيچ نغنود از آن * مگر تا بماند به شاهى زمان
به ظلمات درشد كه يابد نهان * از آبِ حياتش خورد تا زمان « 12 »
بسى رنج برد و نه « 13 » برخورد از آن * برش خضر و الياس خورده عيان
پس آنگه به تحصيل مال و « 14 » جهان * بكوشيد و بگرفت بىحّد از آن
به آخر گذر كرد ز ايدر چُنان * كه درويش ميرد بسى همچنان « * »
مدار اى پسر گنجها را نهان * نماندست با كس همى نيك دان
به ذهنت قرين هستى بىگمان * كه تا زنده مانى همى جاودان
تو خواهى كه مانى بسى ساليان * و ليكن بنگذاردت ، جانْستان
همين است امثال پيشينيان * بنوش اى پسر تو به روشن روان
و اگر پند نپذيرد از بخردان * به آخر فرومانى تا جاودان
هامش
( 1 ) . ب : درنوشتى .
( 2 ) . ب : درنوشت + ديگرى گفت اين پادشاه چند كس را بميرانيد تا خود نميرد و هيچچيز دفع مرگ وى نكرد .
( 3 ) . ب : عدت .
( 4 ) . ب : سفر .
( 5 ) . ب : توانم .
( 6 ) . ب ( تا ) ندارد .
( 7 ) . ب : شد .
( 8 ) . ب ( تو ) ندارد .
( 9 ) . ب + تو .
( 10 ) . ب ( به ) ندارد .
( 11 ) . ب : و بدين بيتى چند كه وصف حال است بنگرند و اعتبار گيرند + شعر .
( 12 ) . ب : تازهنان .
( 13 ) . ب : برده بجه .
( 14 ) . ب ( و ) ندارد .
( * ) . آغاز افتادگى نسخه ب .