و نميرد و باز بر سر تابوت من بنويسيد كه اين جهان هيچچيز نيست و درنگريد بدين « 1 » تن من كه چندين اموال دنيا جمع كرد و چگونه دست بازداشت « 2 » و جهان را آبادان كرد ، و آخر كار ، مرگ ، تن وى را خراب كرد .
شعر
آنچ گرد آوريدهاى به عَنا * و « 3 » آتشش بر دلِ تو افشاندهست
بازماند ، ز تو كه پيش از تو * از هزاران هزار كس ماندهست « 4 »
[ [ حكايت رحلت ذوالقرنين اسكندر ] ]
[ حكايت « 5 » - ذو القرنين اسكندر « 6 » فيلسوف « 7 » به وقت رحلت از دار فنا به دار بقا وفات خود را از سر حكمت « 8 » به فراست دريافت . « 9 » جماعت حكما و جماهير و مشاهير آن عصر را كه در خدمتش ملازم بودند ، چون افلاطون و بطليموس و ارسطو و فيثاغورس « 10 » و ديگر فيلسوفان را بخواند و فرمود كه وفات من نزديك رسيده است ؛ « 11 » بر شما باد كه چون جام آن شربت كه همگان « 12 » از آن چشيدنىاند بر موجب اشارت « 13 » ربّانى كه « 14 »
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
مرا نيز بچشانند ، مرقد مرا چون به نزديك مادرم كه دختر قيصر روم « 15 » است ، خواهند بردن مىبايد كه جملهء سپاه و لشكر و خدم و حشم من سلاحپوش و سوار شوند و هر دانشمند « 16 » و امامى كه در ممالك منست هريك مصحفى در دست « 17 » گيرند و هر خزينه و دفينهاى « 18 » كه مراست جمله را بار كنند و پيش از رسيدن « 19 » مرقد من اين « 20 » همه را به مادرم عرض كنيد و بگوئيد « 21 » كه مرگ را هيچ چاره نيافتم « 22 » اگر چاره به « 23 » لشكر و
هامش
( 1 ) . ق : درين .
( 2 ) . ق : اموال چون جمع كردم و چگونه دست بازداشتم .
( 3 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 4 ) . ب : مادست * آغاز افتادگى نسخهء ق .
( 5 ) . از اين قسمت متن ، هرچند در برخى نسخ آمده است ، اما چنان كه در مقدمه شرح داده شد ، جزء متن نيست و الحاقى مىباشد .
( 6 ) . ب : سكندر .
( 7 ) . ب ( فيلسوف ) ندارد .
( 8 ) . ب ( از سر حكمت ) ندارد .
( 9 ) . ب : بدانست .
( 10 ) . ب ( و فيثاغورس ) ندارد .
( 11 ) . ب + بس .
( 12 ) . ب : همگنان .
( 13 ) . ب + كلام .
( 14 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 15 ) . ب + بوده .
( 16 ) . ب : دانشمندى .
( 17 ) . ب : درست .
( 18 ) . ب : دفينه .
( 19 ) . ب ( رسيدن ) ندارد .
( 20 ) . ب : آن .
( 21 ) . ب : به مادرم نمايند و بگويند .
( 22 ) . ب : نيست .
( 23 ) . ب : با .