تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
چنان رفت داراى گنج از جهان * كه درويش‌تر كس رود همچنان ز مادر بزادى همى عوريان * چنان كامدى رفت خواهى عيان و اگر خير كردى بيابى چنان * بماند به ايدر ز تو نيك دان و اگر لطف [ و ] عنفى نمودى نهان * به عقبى دهندت همان تا زنان

[ [ حكايت كيخسرو ] ]

حكايت كيخسرو ؛ آورده‌اند كه در آخر پادشاهى وى ظهور سليمان پيغامبر صلوات اللّه عليه شد . منهيان خبر به امرا و نوّاب و حجّاب كيخسرو رسانيدند كه جلوس سليمان پيغامبر شد ، در پادشاهى ؛ چنانك وحش و طير منقاد امر اواند و ديو و پرى مطيع‌اند و جنّ و انس متابعت مىنمايند ؛ پس نوّاب و حجّاب نزد كيخسرو شدند و گفتند كه صاحب قرانى پديد آمده است كه در هيچ عهدى پديد نيامد ؛ چنانك باد تيز در حكم وى است كه تخت پادشاهى وى را يك ماهه راه ، به يك روز مىبرد و يك ماهه راه ، به يك شب مىرساند و بر اين نصّ قرآن ناطق است كه
غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ
از آنجا كه راى صايب و فكر ثاقب شاه ايران ، مرزبان يونان ، فرمانده توران است ، اقتضا كند و بخواهد و به شرف نفس خود اقدام نمايد به تهنيت و تمهيد عذرخواهان و مبارك گردان نبوّت و پادشاهى تا جانب وى التيام پذيرفته باشد ، مبادا حاسدان بلدان و ناقلان دون‌صفتان به خلاف حال چيزى نمايند كه پادشاهى را حسودان بسيار باشند ، در ميانه گرد عداوت و زنگ كدورت روى نمايد ؛ پس به طريق آن اوليتر كه اقدام نمايى ، پيش از آنك به طلب فرستند و بر طريق استهزا ترا بر خويش خواند كه آن موجب خفّت نفس و حقارت دولت باشد ؛ پس كيخسرو روى به وزراء و حجّاب و خواص كرد و گفت كه پيش از شما به فراست دانستم كه پادشاهى صاحب‌قران و با نبوّت كه در قرانهاى بسيار چون او وليعهدى نيامده است ، به از آن نيست كه پادشاهى را ترك كنم و به وقار نفس بازمانم كه با وى عداوت پيش نرود ؛ بلك اگر كسى تمرّد كند از امر وى آسيب رساند ؛ پس اى بزرگان و اركان دولت من ! هريك بر كار و احوال خود مستغرق باشيد تا من نيز به صلاح كار و احوال خود مشغول شوم كه ما بعد ازين از پادشاهى و امارت سير شديم و هيچ داعيه‌اى نماند كه پادشاهى به وجود سليمان پيغامبر تمكين نيابد ؛ اوليتر آنك من كه كيخسروم روى دركشم و دست از جهان و پادشاهى بدارم و به ناشناس و مقام خالى سر