تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
شعر « 1 »
انّما « 2 » الدّنيا 149 كظلّ زايل * او كضيف بات ليلا فارتحل او كنوم قد رآه نايم * فاذا ما ذهب النّوم بطل
يعنى « 3 » دنيا چون سايه‌اى گذرنده « 4 » است يا چون مهمانى « 5 » كه يك شب بخسبد و برود يا چون خفته‌اى « 6 » كه خواب « 7 » بيند ، چون بيدار شود ، هيچ نيابد . دانايان گفته‌اند كه مردم كوشش همى كنند به چنگ آوردن دنيا « 8 » و ظنّ چنان برند كه او را توان دريافتن و معلوم ايشان نشده است كه همان است كه گفته‌اند كه تشنه به خواب اندر ، آب روشن همى بيند ، چون بيدار شود ، تشنه‌تر بود . « 9 » شعر « 10 »
اندر آنى « 11 » كه تو به رنج و عَنا * تن بكاهى و ، مال بفزايى تا توانگر همى زيى جاويد * اين نباشد ترا چه فرمايى ؟

[ حكايت وصيّت نوشروان ]

حكايت - چون نوشروان عادل به شرف مرگ رسيد ، در آخر وصيّت گفت « 12 » كه چون جان از تن من بيرون آيد « 13 » مرا پيش خداى تعالى « 14 » بريد و بر پيشانى تابوت من نويسيد « 15 » كه هر نيكى كه از پيش فرستاده‌اى اميد « 16 » مىدار كه به تو رسد كه هيچ‌چيزى « 17 » بىپاداش به جاى نگذارند « 18 » و هر بدى كه از پيش فرستاده‌اى با بيم باش كه نزديك شده « 19 » است كه مكافات يا بى و بدا « 20 » حال تو اگر راست نرفتى و خنك ترا اگر راست رفتى و اين انگشترى از انگشت من بيرون كنيد كه بر وى نوشته « 21 » است كه ايزد است كه نمرده است
هامش
( 1 ) . از ب و ق افزوده شد . ( 2 ) . ق : الا انّما . ( 3 ) . ق + كه . ( 4 ) . ب : گردنده . ( 5 ) . ق : مهمان . ( 6 ) . ب : يا خفته . ( 7 ) . ق : خوابى . ( 8 ) . ق ( دنيا ) ندارد . ( 9 ) . ق : تشنه بخواب چون آب روشن بيند بيدار شود تشنه‌تر شد . ( 10 ) . ق ( شعر ) ندارد . ( 11 ) . ب : اندراستى . ( 12 ) . ق : كرد ، ( كه ) ندارد . ( 13 ) . ب : برند . ( 14 ) . ب ( ى تعالى ) ندارد . ( 15 ) . ق : نويسنده ( بريد و بر پيشانى تابوت ) در ق افتاده است . ( 16 ) . در ق ( كه هر نيكى كه از پيش فرستاده‌اى اميد ) افتاده است . ( 17 ) . ب + را ، ق : چيز را . ( 18 ) . ق : بجاى نگذارند بىپاداش . ( 19 ) . ب ( شده ) ندارد ، ق : گشته . ( 20 ) . ق : بدان . ( 21 ) . ب و ق : نبشته .