بعضى ملوك و ابناى ملوك بودند ، نه از عجز بود « 1 » و نه از ابلهى بلك به ديدهء توفيق فناى دنيا را ، « 2 » بقاى آخرت شناختند « 3 » و دل از فانى ببريدند و در باقى پيوستند كه به روزگار و گردش فلك تعويل ننمودند « 4 » و دانستند كه بر گردش روزگار اعتماد نيست .
شعر « 5 »
شاد بودست ازين جهان هرگز * هيچكس ، تا تو نيز باشى شاد « 6 »
داد ديدست ازو « 7 » به هيچ سبب * هيچ فرزانه ، تا تو بينى ، داد
بطليموس گويد : « 8 » آزمند هميشه درويش بود ، اگر همه دنيا « 9 » به مثل او را بود و خردمند توانگر بود و « 10 » اگر « 11 » از اموال دنيا او را هيچ نبود و آز « 12 » را « 13 » به خود « 14 » راه نبايد دادن تا بىنياز شود . « 15 »
شعر « 16 »
چو زهرى كه آرد به تن در ، گُداز * خرد را بدان گونه بگدازد ، آز
رسول ، صلّى اللّه عليه ، « 17 » فرموده است : يهرم ابن آدم 148 و يشبّ فيه « 18 » اثنان الحرص على المال و الحرص على العمر . يعنى آدمى پير شود و دو چيز ازو « 19 » جوان بماند : حرص بر مال و حرص بر زندگانى .
حكيمى « 20 » را پرسيدند كه گيتى به چه ماند ؟ گفت : به خوابى كه خفته بيند ، چون بيدار شود ، هيچ نيابد و مثل زدهاند كه اين جهان چون سايهء ابر است و چون خواب خفتگان . « 21 » چنانك امير المؤمنين ، على رضى اللّه عنه ، فرموده است : « 22 »
هامش
( 1 ) . ق : بودند .
( 2 ) . ب و ق : و
( 3 ) . ب و ق : بشناختند ، ق ( و ) ندارد .
( 4 ) . ب + هم .
( 5 ) . از ب و ق افزوده شد .
( 6 ) . ب و ق : تا ازو تو باشى شاد .
( 7 ) . ب ( و ) ندارد .
( 8 ) . از ب و ق افزوده شد ، ق + كه .
( 9 ) . ب : اگر جهان ، ق : جهان .
( 10 ) . ب ( و ) ندارد .
( 11 ) . ب + جه .
( 12 ) . ب : آن .
( 13 ) . ق + هيچ .
( 14 ) . ب + هيچ .
( 15 ) . ب : باشند ، ق : باقى نياز باشند .
( 16 ) . از ب و ق افزوده شد .
( 17 ) . ب و ق : عليه السلام .
( 18 ) . اساس و ق : يشيب منهم ، ب : يشب منه .
( 19 ) . ب : از وى .
( 20 ) . ب : حكيم .
( 21 ) . ق ( و چون خواب خفتگان ) ندارد .
( 22 ) . ب : فرمود ، ق : كرم الله وجهه گفته است .