حكيم گويد : « 1 » چون نيازمند به خرسندى توانگر شود « 2 » او توانگرتر از توانگر بود و توانگرى « 3 » كه آزمند بود ، درويشتر از درويش بود . و گفتهاند : « 4 » الدّنيا لا تصفو 145 « 5 » لشارب « 6 » [ و لا تفى به صاحب ] « 7 » يعنى اين « 8 » جهان گوارنده و « 9 » پاك نشود ، هيچ خوارنده « 10 » را « 11 » و وفا نكند ، هيچ جوينده را .
افلاطون گويد : دنيا درياست « 12 » و گذشتن [ از ] او مخاطره « 13 » و بودن اندر وى با بيم است و جهان را وفا نبود و « 14 » وعدهء او را اميد نبود ، توانگر را « 15 » درويش كند و درويش را توانگر گرداند . « 16 »
[ حكايت سقراط و عزلت گرفتنش ]
حكايت - سقراط حكيم 146 « 17 » از مردم عزلت گرفته بود و جاى خويش « 18 » در غارى ساخته و اندر آن روزگار ، ملك آن ناحيت بيمار شد و اين « 19 » ملك را وزيرى « 20 » بود كه شاگرد سقراط بود . « 21 » كسى « 22 » را به رسالت به طلب سقراط فرستاد تا بيايد و ملك را معالجه كند . سقراط اجابت نكرد و « 23 » رسول بازآمد . ملك وزير را فرستاد . « 24 » وزير چون بيامد ، سقراط را در آن غار ديد ، « 25 » پوشش خويش « 26 » از حشيش كرده « 27 » و پارهاى گياه پيش نهاده تا بدان روزهء خود بگشايد . « 28 » وزير پيغام ملك « 29 » به سقراط رسانيد و « 30 » سقراط هر سخنى را به حجّت جواب مىداد . وزير گفت : به حجّت مشغول مشو ! اجابت كن كه
هامش
( 1 ) . ب : حكما گفتهاند .
( 2 ) . از ب و ق و ن افزوده شد .
( 3 ) . ق : او توانگرتر بود و از توانگر .
( 4 ) . ب + كه .
( 5 ) . اساس : تصفر ، ق : تصفوا ، ضبط متن براساس ب است .
( 6 ) . اساس : للشارب ، ق : الشارب .
( 7 ) . ب : توفى ، ق : و لا يبقى ، اساس و ب و ق : الصاحب .
( 8 ) . ق : آن .
( 9 ) . ق ( و ) ندارد .
( 10 ) . ب و ق : خورنده .
( 11 ) . ق ( را ) ندارد .
( 12 ) . ب : در پاى است .
( 13 ) . ب : كه گذشتن ازو بر مخاطره است ، ق : كه گذشتن او بر مخاطره است .
( 14 ) . ب ( و ) ندارد .
( 15 ) . ق ( را ) ندارد .
( 16 ) . ق + و الله اعلم .
( 17 ) . ب + گويند كه .
( 18 ) . ب : خود .
( 19 ) . ق : آن .
( 20 ) . ب : وزير .
( 21 ) . ق : كه شاگردى سقراط كرده بود .
( 22 ) . ق : كس .
( 23 ) . ب ( و ) ندارد .
( 24 ) . ق : بفرستاد .
( 25 ) . ب + كه .
( 26 ) . ب + را .
( 27 ) . ق : از خويش باز كرد .
( 28 ) . ب و ق : روزه گشايد .
( 29 ) . ب + را .
( 30 ) . ب و ق ( و ) ندارند .