[ حكايت ملك منوچهر و افراسياب ]
حكايت - ملك منوچهر « 1 » آنگاه كه در طبرستان بود و افراسياب « 2 » او را حصار مىداد ، « 3 » بعد از آن صلح كردند ؛ « 4 » پس از بهر لشكر خويش خطبه كرد و در اثناى خطبه گفت كه « 5 » آبا و اجداد ما گذشتند « 6 » و جهان را به ما گذاشتند و « 7 » ما را چاره نيست و « 8 » از پى « 9 » ايشان ببايد رفتن كه ايشان ما را همچناناند « 10 » كه بيخ مر درخت را و ما ايشان را چنانيم كه شاخ مر « 11 » درخت را كه « 12 » چون بيخ را قلع كنند ، پيداست « 13 » كه شاخ را از پس او چهقدر « 14 » پايدارى بود ، ما را « 15 » نيز هر آينه از پى ايشان ببايد رفتن كه اين سفرگاهيست « 16 » و مردم بار بسته و به سفر همىروند و هرچه با ايشان است ، همه عاريتيست « 17 » و عاريت همه به ايدر « 18 » ببايد گذاشتن .
حكماى يونان گفتند : « 19 » [ جهان به گلى ] « 20 » شكفته ماند كه اندر ميان او « 21 » مارى خفته بود و به شكر ماند كه اندر ميان او صبر بود و به درياى پرگوهر « 22 » ماند كه بهرى ازو توانگر شوند و بعضى درويش مانند . « 23 »
شعر
كسى كاندر اندوه « 24 » گيتى فتاد * مپندار گر شاد بينيش ، شاد
افلاطون گفته است : « 25 » آز اندر خورشها آميخته است ؛ نگر تا بسيار نخورى تا آز اندر تن تو نپراكند كه چون پراكنده شود با جان « 26 » برآيد .
هامش
( 1 ) . ب + گويد ( آنگاه ) ندارد .
( 2 ) . ب و ق + با تركان .
( 3 ) . ب و ق + و .
( 4 ) . ق : كرد .
( 5 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 6 ) . ق : رفتند .
( 7 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 8 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 9 ) . ب : درپى .
( 10 ) . ق : آيد .
( 11 ) . ق ( مر ) ندارد .
( 12 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 13 ) . ق : بديد است .
( 14 ) . ق : مايه .
( 15 ) . ب : مرا .
( 16 ) . ب : سفرگاه ايست .
( 17 ) . ق : عاريت است .
( 18 ) . ب : همه اندر ، ق : همه ايدو .
( 19 ) . ب : حكما گفتند ، ق : گفتهاند كه .
( 20 ) . از ب و ق افزوده شد .
( 21 ) . ق ( او ) ندارد .
( 22 ) . ق : گهر .
( 23 ) . ب : كه بهره بعض مردم ازو توانگرى باشد و بعضى درويش بماند ، ق : بمانند .
( 24 ) . ق : كو در اندوه .
( 25 ) . ب و ق : گويد .
( 26 ) . اساس : ناچار ، ضبط متن براساس ب و ق و ن است .