راز كه هرچه نگهبان راز « 1 » بيشتر « 2 » بود ، راز آشكاراتر شود .
شعر
شنيدم كه چيزى بود استوار * كه او را نگهبان بوَد بىشمار
مگر راز « 3 » كانگاه پنهان بوَد * كه او را يكى تن نگهبان بوَد
اردشير گويد : زبان بريدن « 4 » بهتر از راز بازگفتن .
شعر
اگر راز خواهى كه پنهان بود * چنان كن كه تدبير با جان بود
چو الماس كاهن ببرّد همى * سخن نيز دل را بدرّد « 5 » همى
زبان را بداريد « 6 » هر جاى سست * كه تا رازتان « 7 » كس نداند درست
فناخسرو گويد : هركه راز خويشتن « 8 » نگاه ندارد « 9 » به تدبير خويش ، خرّم نباشد و بر دشمن ، چيرگى نيابد و سرّ « 10 » با « 11 » اهل نبايد گفتن كه با « 12 » نااهل خود نگويند . « 13 »
شعر
كسى كاورد رازِ دل « 14 » را پديد * ز گيتى به كامه نخواهد رسيد
نهفتن سزد راز را جاودان « 15 » * به جان باز بايدْش بستن به جان
ابا دوست و دشمن نبايد گشاد * به فرزند ، موبد چنين كرد ياد
شمن را نبينى چه گويد ، شمن * مگو راز با يك تن از انجمن
هامش
( 1 ) . ق : وى .
( 2 ) . ق ( بيشتر ) ندارد .
( 3 ) . ب + بيشتر .
( 4 ) . اساس و ق و ن : بريده ، ضبط متن براساس ب است .
( 5 ) . ق : ببرد .
( 6 ) . ق : بدارند .
( 7 ) . ق : رازمان .
( 8 ) . ب و ق : خويش .
( 9 ) . ق : دارد .
( 10 ) . ب + را .
( 11 ) . ق + مرد .
( 12 ) . ق + مرد .
( 13 ) . اساس : نگويد ، ب : بنااهل خود چون بكويند ، ضبط متن براساس ق و ن است .
( 14 ) . ب : خود .
( 15 ) . ق : جاويدان .