تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
راز كه هرچه نگهبان راز « 1 » بيشتر « 2 » بود ، راز آشكاراتر شود . شعر
شنيدم كه چيزى بود استوار * كه او را نگهبان بوَد بىشمار مگر راز « 3 » كانگاه پنهان بوَد * كه او را يكى تن نگهبان بوَد
اردشير گويد : زبان بريدن « 4 » بهتر از راز بازگفتن . شعر
اگر راز خواهى كه پنهان بود * چنان كن كه تدبير با جان بود چو الماس كاهن ببرّد همى * سخن نيز دل را بدرّد « 5 » همى زبان را بداريد « 6 » هر جاى سست * كه تا رازتان « 7 » كس نداند درست
فناخسرو گويد : هركه راز خويشتن « 8 » نگاه ندارد « 9 » به تدبير خويش ، خرّم نباشد و بر دشمن ، چيرگى نيابد و سرّ « 10 » با « 11 » اهل نبايد گفتن كه با « 12 » نااهل خود نگويند . « 13 » شعر
كسى كاورد رازِ دل « 14 » را پديد * ز گيتى به كامه نخواهد رسيد نهفتن سزد راز را جاودان « 15 » * به جان باز بايدْش بستن به جان ابا دوست و دشمن نبايد گشاد * به فرزند ، موبد چنين كرد ياد شمن را نبينى چه گويد ، شمن * مگو راز با يك تن از انجمن
هامش
( 1 ) . ق : وى . ( 2 ) . ق ( بيشتر ) ندارد . ( 3 ) . ب + بيشتر . ( 4 ) . اساس و ق و ن : بريده ، ضبط متن براساس ب است . ( 5 ) . ق : ببرد . ( 6 ) . ق : بدارند . ( 7 ) . ق : رازمان . ( 8 ) . ب و ق : خويش . ( 9 ) . ق : دارد . ( 10 ) . ب + را . ( 11 ) . ق + مرد . ( 12 ) . ق + مرد . ( 13 ) . اساس : نگويد ، ب : بنااهل خود چون بكويند ، ضبط متن براساس ق و ن است . ( 14 ) . ب : خود . ( 15 ) . ق : جاويدان .