بعضى بگذشت ، آنگه « 1 » برخاست و به در سراى حجّاج رفت « 2 » و از پردهدار راه خواست و گفت : « 3 » بگو كه « 4 » زن فلان حاجب آمده است . « 5 » چون دستورى يافت ، درشد و سلام داد . « 6 » و بعد از تمهيد خدمت عرضه داشت كه چندين سال است كه « 7 » شوهر من مرا « 8 » به نعمت تو پرورده است ، اكنون « 9 » وى را بدبختى نمىگذارد كه حرمت و امانت خدمت « 10 » تو نگاه دارد و « 11 » من از خداى تعالى مىترسم و از مظلمه مىانديشم و كيسهء زر « 12 » بيرون آورد و گفت : « 13 » اين زر « 14 » شوهر من از خزانهء « 15 » تو دزديده است و از براى من آورده « 16 » و من روا نداشتم كه خرج كنم ، همچنان به مهر تو بازآوردم . حجّاج گفت : خداى تعالى « 17 » ترا خير « 18 » دهاد و جزا به نيكى كناد . اى زن نيك اى معتمد « 19 » مستوره ! پس چون « 20 » بيرون رفت ، حجّاج به طلب حاجب « 21 » فرستاد و « 22 » چون حاجب بيامد ، كيسهء زر « 23 » پيش او نهاد و گفت : « 24 » اين زر « 25 » زن رازدار تو آورد « 26 » اگر از حقيقت كار آگاه نبودمى ؛ زن آنچنان كرده بود كه كودكان محلّه به سر وى باز [ ى ] كردندى . « 27 »
شعر
مباد ايچ « 28 » كس كو بگويد نهان * ابا زن كه رسوا شود در جهان
و « 29 » افلاطون گويد : « 30 » هرچيزى را كه « 31 » نگهبان بيشتر بود ، او محكمتر بود ، « 32 » مگر
هامش
( 1 ) . ب و ق : آنگاه .
( 2 ) . ب : و برفت بدر سراى حجاج .
( 3 ) . ب + برو .
( 4 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 5 ) . ب + و راه مىخواهد ، ق : و بار مىخواهد .
( 6 ) . ق : كرد .
( 7 ) . ب و ق : تا .
( 8 ) . ق ( مرا ) ندارد .
( 9 ) . ب و ق + اگر .
( 10 ) . ق ( خدمت ) ندارد .
( 11 ) . ب و ق ( و ) ندارند .
( 12 ) . ب + را .
( 13 ) . ب + كه .
( 14 ) . ب + را .
( 15 ) . ق : خزينه .
( 16 ) . ق + است .
( 17 ) . ق ( تعالى ) ندارد .
( 18 ) . ب : خيرها .
( 19 ) . ب : معتمده + اى .
( 20 ) . ق + زن .
( 21 ) . ق + كس .
( 22 ) . ق ( و ) ندارد .
( 23 ) . ب + را .
( 24 ) . ق ( و گفت ) ندارد .
( 25 ) . ب + را .
( 26 ) . ب : آورده است .
( 27 ) . ب : كه زنان به راز نگاه داشتن نمىشايند چون گفتمى ، ق : زن آنچنان كرده بود كه كودكان بر وى بازى كردندى ، ن : بسر تو بازى كردندى .
( 28 ) . ق : آنچ .
( 29 ) . ب ( و ) ندارد .
( 30 ) . ب + كه .
( 31 ) . ق ( كه ) ندارد .
( 32 ) . ق + و .