بزرگان گفتهاند : « 1 » هر سرّى كه از ميان دو كس بيرون آمد ، « 2 » بضرورت پراكنده شود 143 . « 3 » معنى آنست كه راز خويش با كس نشايد گفتن ، خاصه با زنان و به همه « 4 » حال از زنان بهتر بايد نگاه داشتن . « 5 »
[ حكايت حجّاج يوسف و حاجبش ]
حكايت « 6 » - حجّاج بن يوسف را حاجبى بود ، از قديم العهد « 7 » و ديرينه و به « 8 » شب با وى منادمت همى « 9 » كردى به « 10 » شبى در اثناى سخن ، حجّاج گفت : با زنان راز نشايد گفت . « 11 » حاجب گفت : نه به همه زنان كه مرا زنى هست كه راز با وى مخفى ماند . « 12 » حجّاج ، خازن را بخواند و فرمود « 13 » تا هزار دينار بياورد و مهر برنهاد و به حاجب داد و گفت : اين زر « 14 » به تو بخشيدم ؛ و ليكن به مهر من باشد و به خانه بگو كه اين زر از خزانهء ملك دزديدهام « 15 » و از بهر تو آوردهام « 16 » . تا به مصلحت خود صرف كنى . « 17 » حاجب زر « 18 » بستد و به خانه برد و به زن داد و گفت : اين زر « 19 » از خزانهء ملك دزديدهام « 20 » و از بهر تو آوردم « 21 » و بعد از مدّتى حجّاج ، حاجب را كنيزكى بخشيد . حاجب « 22 » به خانه فرستاد و « 23 » بعد از آن ، شب « 24 » به خانه رفت . « 25 » زن گفت : اين كنيزك چيست ؟ گفت : ملك « 26 » بخشيده است . زن گفت : اگر دلخوشى من مىطلبى « 27 » اين كنيزك را به فروش . حاجب گفت : كنيزكى « 28 » كه ملك « 29 » بخشيده « 30 » باشد ، چون شايد فروختن ؟ « 31 » زن خاموش شد تا روز ديگر كه شب درآمد و
هامش
( 1 ) . ب + كه .
( 2 ) . ق : آيد .
( 3 ) . ب و ق + و .
( 4 ) . ق : بهر .
( 5 ) . ب + از مردان .
( 6 ) . ق ( حكايت ) ندارد .
( 7 ) . ق : حاجبى قديم العهد بود .
( 8 ) . ق : با .
( 9 ) . ب و ق ( همى ) ندارند .
( 10 ) . ب و ق ( به ) ندارند .
( 11 ) . ب : گفتن ، ق : نشايد راز گفتن .
( 12 ) . ب و ق : نماند ، ق + و .
( 13 ) . ب و ق : بفرمود .
( 14 ) . ب + را .
( 15 ) . ب : به خانه برو زن خود را بكو كه اين را از خزينه امير دزديدهام ، ق : به خانه برو زن خود را بگوى كه اين از خزانه امير دزديدم .
( 16 ) . ب : آوردهام .
( 17 ) . ب : تا خرج كنى .
( 18 ) . ب + را .
( 19 ) . ب + را .
( 20 ) . ب : از خزينه امير دزديدم .
( 21 ) . ب + تا به خود صرف كنى ، ق از ( تا به مصلحت ) تا ( آوردم ) ندارد .
( 22 ) . ب + آن را .
( 23 ) . ب ( و ) ندارد .
( 24 ) . ب : حاجب .
( 25 ) . ق : شد .
( 26 ) . ب و ق : امير .
( 27 ) . ب : مىجويى .
( 28 ) . ب : كنيزك را .
( 29 ) . ب و ق : امير .
( 30 ) . ق : داده .
( 31 ) . ق ( چون ) ندارد ، نشايد فروختن .