خاقان گفت : دور باد آن انديشه كه دل ما را تباه كند . ملك هند گفت : دور باد آن انديشه كه اگر ضمير « 1 » آشكارا شود ، شرم بايد داشتن .
سندباد حكيم « 2 » گويد كه « 3 » از دو كس راز نگاه نبايد « 4 » داشتن : يكى ، بر « 5 » حكيم دانا .
دوم ، بر « 6 » دوست مهربان . « 7 »
فيقراوس گويد : « 8 » كسى كه راز تو بردارد و بر دل خويش نهد ، او را سبك نبايد داشتن ، چه سبكسار آن بود « 9 » كه راز خويش با كسى گويد ؛ « 10 » زيرا چون خويشتن نگاه نتواند داشتن ، ديگرى چون نگاه دارد ؟ « 11 » غايت ابلهى باشد . « 12 »
شعر « 13 »
ز من رازِ خويش ار ندارى نگاه * نگه داشتنِ رازَت از من مخواه
روميان گفتهاند : « 14 » راز خويش با هركس « 15 » گفتن ، « 16 » سبكسارى و نادانى مرد « 17 » باشد .
حكيمى را پرسيدند كه چه به كرده و چه به ناكرده ؟ گفت : راستى كرده به « 18 » و جنگ ناكرده به و بدى بازداشته به و راز نگاهداشته به .
شعر
چو در دل نگنجَدْتْ رازِ كسان * كجا گنجد اندر دلِ ديگران
سخن كو ز سى و دو دندان بجست * بسى در دو گوش و دل اندر نشست « 19 »
نيايد دگرباره زى مردمان « 20 » * سخن كز دهن جست و « 21 » تير از كمان
هامش
( 1 ) . ق ( ضمير ) ندارد .
( 2 ) . ب و ق ( حكيم ) ندارند .
( 3 ) . ب و ق ( كه ) ندارند .
( 4 ) . ب : بايد .
( 5 ) . ب : از .
( 6 ) . ب : از .
( 7 ) . ق : يكى از عالم و دوم دانا .
( 8 ) . ق ( فيقراوس ) ندارد + و گويد كه .
( 9 ) . ب + باشد ، ق : آنكس باشد .
( 10 ) . ب : بگويد .
( 11 ) . ب : زيرا چون راز خويش نگاه نتواند داشتن و طمع دارد كه ديگرى از براى او نگاه دارد ، ق : زيرا چون راز خويش با كسى بگويد و راز خود نگاه نتواند داشتن و طمع دارد كه ديگرى از براى او نگاه دارد .
( 12 ) . ق : است .
( 13 ) . ق ( شعر ) ندارد .
( 14 ) . ب + كه .
( 15 ) . ب و ق : كسى .
( 16 ) . ب و ق + از .
( 17 ) . ق ( مرد ) ندارد .
( 18 ) . ب : كه چه به كرده از ناكرده گفت راستى كرده به ، ق : كه چه به كرده و چه به ناكرده راستى به كرده به .
( 19 ) . ق : بسى و دو گوش دل اندر نشست .
( 20 ) . ب : مردان .
( 21 ) . از ب و ن افزوده شد .