شعر
تو دانى كه بر درگَهِ شهريار * بود خويشتنْ داشتن ، سختْكار
دل از هيبتِ شاه خيره شود * به دو چشمِ بيننده تيره شود
افلاطون گفته است : « 1 » عاقل به پادشاه سخن درشت نگويد « 2 » اگرچه دل ريش باشد و هرچند كه پادشاه بنوازد و نواخت ، « 3 » دل مردم را « 4 » بگشايد با او دليرى نتوان كردن « 5 » كه « 6 » دانا به نواخت ايشان مغرور « 7 » نشود و به نزديكى فريفته نگردد : « 8 » كه در نزديكى پادشاهان ، خطر دورى باشد « 9 » و در قبول ايشان ، خذلان و هوان پنهان باشد .
شعر
اگر پادشا را تو « 10 » باشى پسر * همى ترس ازو ، گر ببايَدْتْ سر
سندباد « 11 » گويد : پرستش پادشاهان و تجارت دريا و با شير خشمآلود كوشيدن و با مار گزنده بازى كردن ، « 12 » سهمناك و بيمناك است . « 13 » فيقراوس گويد : رضاى پادشاه جستن و خدمت او « 14 » به مراد دل كردن ، بزرگترين نيكبختى است ، مر خدمتكار را .
سقراط « 15 » گويد : چون پادشاه خدمتكارى را از گناه « 16 » عفو كند ، خويشتنشناس بايد بودن و نبايد كه ديگرباره « 17 » با سر آن زلّت و گناه رود .
ابو شكور گويد :
شعر
به راهى كه مرد اندر آيد به سر * بر آن راه نيزش نبايد گُذر
گناهى كه كردى و « 18 » بر تو گذشت * نبايَدْتْ هرگز به دو بازگشت
هامش
( 1 ) . ب : گويد .
( 2 ) . اساس : عاقل را پادشاه سخن درشت نگويد ، ضبط متن براساس ب و ق است ، ق : مرد عاقل .
( 3 ) . ب و ق + او .
( 4 ) . ب و ق ( را ) ندارند .
( 5 ) . ق : كرد .
( 6 ) . ق + مردم .
( 7 ) . ب و ق : غره .
( 8 ) . ق : نشود .
( 9 ) . ق : خط دورى بود .
( 10 ) . ق : پادشه مر .
( 11 ) . ب + حكيم .
( 12 ) . ق : بازيدن .
( 13 ) . ب و ق : پربيم كاريست .
( 14 ) . ق ( او ) ندارد .
( 15 ) . ق + حكيم .
( 16 ) . ب : خدمتكار گناهكار را .
( 17 ) . ب : و ديگرباره نبايد كه .
( 18 ) . ب ( و ) ندارد ، ق : كه .