اكرام او تحرّك كرد و بالش به دست خويش در زير او نهاد و « 1 » سالم افطس سجودى بكرد « 2 » و « 3 » مأمون گفت : اى شيخ ! اين سجده « 4 » چرا كردى ؟ سالم گفت : مرا چيزى ياد آمد .
مأمون گفت : بگوى ! سالم گفت : من بندهء قصّابى بودم و بر دل او گران بودم و « 5 » آن قصّاب را نذرى در دل آمد كه بنده آزاد كند ، مرا آزاد كرد و دستورى داد ؛ با خويشتن « 6 » گفتم :
كجا روم ؟ در دلم افتاد كه به خدمت امام اعظم ابو حنيفه ، رحمة اللّه عليه 91 ، « 7 » روم ؛ پس به خدمت او رفتم از بركت خدمت او و فضيلت علم و فضل به جايى رسيدم كه امير المؤمنين از بهر اكرام من تحرّك كرد و بالش به دست خود در زير « 8 » من نهاد . اين سجود شكر بود كه كردم .
[ حكايت ارستطاليس و بربط آموختنش ]
حكايت - گويند ارستطاليس 92 « 9 » بعد از هفتاد سال بربط زدن « 10 » آموخت . شاگردان او را گفتند : با محاسن سپيد شرم ندارى كه تعليم « 11 » بربط مىكنى ؟ ارستطاليس « 12 » گفت : آن وقت شرم دارم كه در ميان مجمع « 13 » نشسته باشم و « 14 » ايشان بربط زنند « 15 » و من ندانم .
شعر
بياموز تا زندهاى روز و شب * چنين گفت دانا كه بگشاد لب
نهاده زبن « 16 » خود چنين آمدست * كه از مه به دانش گزين آمدست .
و اين ده كلمه در كاخ آفريدون نوشته « 17 » است : اوّل ، آنك هركسى كه به قول سخنچين اعتماد « 18 » نمايد و به سعايت ساعى فتّان خود را غرور دهد ، وى را از آن جهت كارى پيش آيد كه تدارك نپذيرد . « 19 » دوم ، هركه در كنار مادر فطنت پرورده بود ، هيچوقت از دشمن غافل نشود كه دشمن مانند مار بود ، هرگز دوست نگردد ، سوم ، از دوستان مخلص به اندك مباسطت ، مجانبت ننمايد و آزار « 20 » در دل نگيرد كه آن سرمايهء
هامش
( 1 ) . ب ( و ) ندارد .
( 2 ) . ب : كرد .
( 3 ) . ب ( و ) ندارد .
( 4 ) . ب + را .
( 5 ) . ب ( و ) ندارد .
( 6 ) . ب : و دستورى با خويشتن داد .
( 7 ) . ب : رضى الله عنه .
( 8 ) . ب : پيش .
( 9 ) . ب : ارسطاطاليس .
( 10 ) . ب : زنى .
( 11 ) . ن : تعلّم .
( 12 ) . ب : ارسطاطاليس .
( 13 ) . ب : جمع .
( 14 ) . ب : كه .
( 15 ) . ب : دانند زدن .
( 16 ) . ب : نهادتن .
( 17 ) . ب : نبشته .
( 18 ) . ب + تمام .
( 19 ) . ب : پذير نبود .
( 20 ) . ب : از ان .