بىدانش خوار باشند « 1 » و بىخير و مقدار . « 2 »
شعر
درم مايه « 3 » و ورجِ « 4 » دانايى است * درم گرد كردن ، توانايى « 5 » است
چه « 6 » پشتست مر مرد را خُواسته * كرا خواسته ، كارش آراسته
بيفزايد از خواسته هوش وراى * تهيدست را دل نباشد ، به جاى
توانگر بَرَد آفرين سال و ماه * و درويش نفرين برد ، بىگناه
ارستطاليس گويد : اگر خواهى كه شرف حكمت يزدان ترا با روحانيان پيوستگى دهد ، از آموختن ننگ نبايد داشتن كه دانش ، فساد كار را به اصلاح آورد ؛ پس اگر چندان علم ، نتواند « 7 » حاصل كردن كه نام وصيت منتشر شود ، بارى چندان ببايد كوشيدن كه « 8 » نام وى « 9 » در جريدهء جاهلان ننويسند . فإن « 10 » لّم يصبها وابل فطلّ . « 11 »
بزرگان گفتهاند كه مرد چون نيّت نيكو دارد و به نعمت سپاسدارى كند و به طلب زيادت مجتهد نبود ، « 12 » خداى ، عزّ و جلّ ، توفيق ازو دريغ ندارد كه آفرينش تن آدمى چنان است كه به هر طبعى كه بپرورند ، پروريده شود .
شعر
چنان كرد يزدان تنِ آدمى * كه بردارد او سختى و خرّمى
بر آن پرورد كِش همى پرورى * بيايد به هر راه كش آورى
هندوان گويند : بايد كه مردم هميشه روى در دانش دارد كه دانش مرد را از پايهء فروترين به منزلت برترين رساند و عزيزترين مردم گرداند .
[ حكايت سالم افطس و مأمون ]
حكايت - گويند كه « 13 » سالم افطس 90 پيش « 14 » مأمون خليفه اندر شد و « 15 » مأمون از جهت
هامش
( 1 ) . ب : باشد .
( 2 ) . ب : بىمقدار .
( 3 ) . اساس : سايه ، ضبط متن براساس ب است .
( 4 ) . ب : رنج .
( 5 ) . ب : گرد كن تا توانايى .
( 6 ) . ب : چو .
( 7 ) . ب : نتوان .
( 8 ) . ب + تا .
( 9 ) . ب ( وى ) ندارد .
( 10 ) . ب : و ان .
( 11 ) . اساس و ب :فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ( ! ) دارند .
( 12 ) . ب : بود .
( 13 ) . ب ( كه ) ندارد .
( 14 ) . ب : به خدمت .
( 15 ) . ب ( و ) ندارد .