در هرچه نامرادى ما مىكنى طلب * الّا جدايى از تو صوابست راى تو
تيغ هلاك بركش اگر مىبرى ز من * تا بىتو من نباشم و باشد رضاى تو
جان حسن چو مىشكند پنجه هلاك * بارى به دست ساعد زورآزماى تو
و له
* 827 * نهان چگونه كنم سرّ عاشقى با دوست * كه جسم و جان من از طينت محبّت اوست
چو گل ز شادى مهر عذار روشن او * اگرچه تنگ دلم خنده مىزنم در پوست
چه جاى گردش جامست و ذوق عيش مدام * در آن مقام كه مستى ز عشق روى نكوست
به هركه مىنگرم روى دل درو دارد * كه دل چو آينه و روى خوب آينه جوست
اگرچه نيك جميلست پس وفادارست * و گرچه هست بغايت ظريف پرخوش خوست
به بزم بادهء صافى حريف خوشمنش است * به گاه صحبت خلوت نديم نادره گوست
چو سرو مايل و رعنا و خوش دلست چو گل * چو غنچه تنگ دهانست و چون سمن خوشبوست
چو نرگس است ولى زر نيايدش در چشم * چو لاله است و ليكن نه همچو او خود روست