نفس أهل محبت اثرى دارد و سوزى * كه نشايد به تو گفتن مگر آن دم كه بدانى
* 826 * حسن اى حسن منت يافته شوريدهء بىدل * مانده در عالم جانى برواى بنده جانى
و له
در كوى تو به كورى دشمن گداى تو * مىداشت چشم روشنى از خاك پاى تو
آورديش به رو ز ره ديده در فراق * هر آب رو كه ريخته بود از براى تو
تا بخت يارى كه كند يا كرا شود * شايستگى مرحمت و مرحباى تو
هر گوشه [ اى ] ز چشم تو در شهر فتنهايست * انگيخته كرشمه مردم رباى تو
بگشا دهن به خنده كه ملك ملاحتست * زير نگين خاتم گوهر نماى تو
بيگانگى مكن كه مرا بىوجود من * كردند روز عهد أزل آشناى تو
هرچند اميد نيست كه عمرم وفا كند * دل كم نمىكند ز اميد وفاى تو
كو جاى غم كه من ز دل تنگ خويشتن * شادم كه جاى دوستى تست و جاى تو
غير از سواد زلف تو تاريكيى نماند * دل را به دور عارض ظلمت زداى تو