تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
نفس أهل محبت اثرى دارد و سوزى * كه نشايد به تو گفتن مگر آن دم كه بدانى * 826 * حسن اى حسن منت يافته شوريدهء بىدل * مانده در عالم جانى برواى بنده جانى
و له
در كوى تو به كورى دشمن گداى تو * مىداشت چشم روشنى از خاك پاى تو آورديش به رو ز ره ديده در فراق * هر آب رو كه ريخته بود از براى تو تا بخت يارى كه كند يا كرا شود * شايستگى مرحمت و مرحباى تو هر گوشه [ اى ] ز چشم تو در شهر فتنه‌ايست * انگيخته كرشمه مردم رباى تو بگشا دهن به خنده كه ملك ملاحتست * زير نگين خاتم گوهر نماى تو بيگانگى مكن كه مرا بىوجود من * كردند روز عهد أزل آشناى تو هرچند اميد نيست كه عمرم وفا كند * دل كم نمىكند ز اميد وفاى تو كو جاى غم كه من ز دل تنگ خويشتن * شادم كه جاى دوستى تست و جاى تو غير از سواد زلف تو تاريكيى نماند * دل را به دور عارض ظلمت زداى تو