درآمد از در من همچو سرو و گفت به ناز * تو غرق موجى و گويى كنار من لب جوست
بيار باده كه تقوى و عاشقى باهم * چو آب و آتش و پولاد و جام و سنگ و سبوست
به روز عيد وصالش دل حسن بىخود * فتاده در خم چوگان زلف او چون گوست
و له
به چشم رحمت اگر عاقبت نگاه كنى * حلال باشد اگر قتل بىگناه كنى
به آب چشمه حيوان اميدوار شوم * اگر جهان همه بر چشم من سياه كنى
828 عجب ز بخت بد خود نه از تو مىدارم * كه ميل صحبت درويش نيكخواه كنى
صلاح حال تو چون حاصلست باكى نيست * مرا از آنچه كه حال دلم تباه كنى
اگر هميشه نباشم سزاى صحبت تو * چه باشد از نظر لطف گاهگاه كنى
مسلّمست ترا دلبرى ولى شايد * به دلنوازى اگر بىدلى گواه كنى
حسن تو عارف روشندلى چرا بايد * كه پيش آينه روى دوست آه كنى
و له
چرا تفقّد ياران مهربان نكنى * نظر به عاشق مهجور ناتوان نكنى
چرا نهان كنى آن روى و موى از بيدل * كزو به سنگ دلى دلبرى نهان نكنى
چو مىبرى دل درويش بازده دل ريش * درين معامله گر بشنوى زيان نكنى
ز مهر بر سر بيچاره سايه [ اى ] گستر * نه بىگناه مكش دانمت كه آن نكنى
چه شوخ ديده ، جفا پيشه [ اى ] كه نتوانى * كه بر حريف سبكروح سرگران نكنى
روان كنى ز دل و ديده خون بيماران * ولى به پرسش كس سرو قد روان نكنى
به آب چشم ترحّم نگر چو اهل وفا * گرم به غمزه خونريز قصد جان نكنى
چو دست مىدهدت جان من به نيكى كوش * بسى مضايقه با غربت جوان نكنى